خواستند كه بخورند . پيرزن گفت اگر طعام بودى هيچ دريغ نبودى ليكن چندين روزست كه ملك ما طعام نيافته است و مدتى است كه ما طعام نخوردهايم .
خضر گفت هيچ پارهء سبوس باشد ؟ پيرزن گفت هست . گفت بيار . پيرزن بياورد و پيش خضر نهاد . خضر سبوس بگرفت و بدست بماليد آردخواره شد و خمير كرد و پيرزن را گفت آتش كن . پيرزن گفت كه ترسم كه چون دود و بوى نان از خانه برآيد اهل شهر بيايند و ما را با نان بخورند . خضر گفت مترس . پيرزن آتش كرد و نان بپخت . چون بوى نان بيرون شد خلق گرد آمدند و غوغا كردند .
و خبر بملك رسيد . كس فرستاد و خانه را مهر كرد و خود بيامد با حشم خويش ، پيرزن را گفت اين از كجا آوردهء ؟ پيرزن قصّه بگفت . ملك با همه قوم خويش بيرون آمد و خضر و الياس را عليهما السّلام طلب كردند . چون ايشان را بيافتند در پاى ايشان درافتادند و عذرها خواستند . و ايشان را به شهر
] b 261 [
آوردند ، و بوحدانيت خداى تعالى و رسالت ايشان مقر آمدند . خداى تعالى باران بفرستاد و جهان خوش شد و قحط زايل گشت .
و در بعضى قصّهها آمده است كه خضر و الياس بودند كه هر دو آب زندگانى يافتند در تاريكى .
قصهء هفتاد و دوم يسع عليه السلام
بقصّه آمده است كه يسع خليفهء الياس بود عليه السّلم در ميان آن قوم و خداى تعالى او را پيغامبرى داد ، و در بنى اسرايل و در روزگار او بيشتر علما بودند . همه علما بگرويدند ، و ديگران را هرچند پند دادند نگرويدند ، تا خداى تعالى از شومى آن ملكى بيدادگر بريشان فرستاد ، تا چهارصد سال بر آمد و ايشان در آن بلا و سختى و عذاب مىبودند تا آنگاه كه حق تعالى