من بده كه نبايد كه ترا بكشند . پسر لقمان بفرمود
] a 061 [
تا كيسهء درم بياوردند و به دو دادند و گفت ، صدق ابى .
چون بنزديك امير شهر درآمدند امير گفت يا ابن لقمان « 1 » اين كار نه سزاى توست كه خون ناحق كنى . اين چون افتاد . پسر لقمان گفت يا امير بفرست تا زن كشته بنمايد . كس برفت . زن آن جوال را بديشان نمود ، برگرفتند و بياوردند و پيش امير نهادند . چون امير و خلق آن بديدند عجب داشتند و گفتند اين چه حالست . پسر لقمان احوال و قصّه باز نمود و گفت پدرم مرا بدين سه چيز وصيت كرد چون بيازمودم چنان آمد كه او گفته بود .
قصهء هفتاد و يكم خضر و الياس عليهما لسلام
در قصه آمده است كه خضر را براى آن خضر خواندند كه چون به زمين خشك بگذشتى سبز شدى ، و او را يسع خواندندى كه علم بسيار خداى تعالى او را كرامت كرده بود از هر علمى كه خواهد بودن او را چيزى خبر بودى . و خضر و الياس تا روز قيامت نميرند كه هر دو آب زندگانى خوردهاند . و خضر همه روز در بيابانها گردد ، و الياس در ميان درياها گردد ، تا كسى كه راه را غلط كرده بود به راه بازآرند ، و شب بسدّ ذو القرنين روند و تا روز آنجا عبادت كنند خداى تعالى را . و تا قيامت شغل ايشان اينست .
و در قصّه آمده است كه خداى تعالى ايشانرا بگروهى بتپرستان فرستاد و گفت ايشان را به من دعوت كنيد . بيامدند و دعوت كردند ، و گفتند خداى را پرستيد و بت را ميپرستيد ، و مقر آئيد بوحدانيّت خداى تعالى ، از اين « 2 » بتان
هامش
( 1 ) - اى پسر لقمان
( 2 ) - كه ازين