آنزمان بر نقض بيعت بود از دل خواستار * خود همى فرمود ( اقيلونى ) ز روى اعتذار
در اوان و عهد بيعت استقالت « 1 » مينمود * ليك چندين صبح ديگر استمالت مينمود
در ابتداء ميگفت ( اقيلونى فلست بخيركم و على فيكم ) اى مردم بيعت خود را از من فسخ كنيد يعنى از من بگذريد كه بهترين شما نيستم و على با شما است ( به او بپيونديد ) .
دست برداريد از من ، بهتر از من با شماست * گر على بيعت پذيرد بيعت از من نارواست
ليك آخر سنگ بر اين رهگذر انداخت و رفت * تا خلافت را بآغوش عمر انداخت و رفت
پس خلافت را نهادند هر دو با هم دو ظالم در ميان * نيمى از آن مال اين و نيم ديگر مال آن
چون دو پستان شتر ، از آن خود پنداشتند * بر شتربان همچو رعد پر شرر برخاستند
پس ابن ابى قحافه ( ابوبكر ) خلافت را بعد از خود بعمر واگذاشت در حقيقت آن را جاى بسيار نادرستى قرار داد كه بنيانش لرزان و پايههايش متزلزل بود .
( 6 ) بر ابوبكر آخر آمد چون زمان اقتدار * كرد آن را در مكان نادرستى برقرار
صاحب آن جاى ناباب و مكان نادرست * بود شخصى چون عمر از بندگان نادرست
تند خو و بد زبان و اشتباهش بيشمار * ( جملهاى از آن زن آبستنى را سنگسار )
( 7 ) همنشيناش چون كسى باشد كه بر اشتر سوار * اشترى كه چست و چالاك و چموش و بيقرار
گر مهارش سخت گيرد ، رنج بيند از دماغ * گر نگيرد پرت دارد ساربانرا از مساغ « 2 »
( 8 ) مر خدا را صادقانه ميكنم سوگند ياد * گشت مردم در زمان او گرفتار فساد
رفت اين ده سال و ششماهم به آخر با محن * داشتم ليكن شكيبائى سراسر با محن
هامش
( 1 ) استقالت استعفا
( 2 ) مساغ رهگذر