در چنين حالت ز قوم خود تنفّر مىكنى * در حقيقت يك حقيقت را تصوّر مىكنى
حال آنكه بهر انسانها وجود هر نبات * جز دوام جسم ظاهر نيست چيزى در حيات
يافتى گر نور جاويدان بجاى رستنى * جايگاه علم و عرفان مظهر دل بستنى
پس چگونه مر ترا باشد فرار از قوم خويش * آنزمان كه بينشان ديدى عناد هر چه بيش
پس آن مرد با تأنّى گفت
پس قسم ، بر ذات پاك كردگار لا ينام * آن زمان كه در خصوصم يافت حجّت وجه تام
دست بيعت بر گشودم با قبول احتجاج * ( گنجهاى علم او را بود بابى ذورتاج « 1 » )
هر كه دل در نور استحقاق فطرى داشته * در نهادش ( ناهيا ) بذر هدايت كاشته
( سيّد رضى فرمايد آن مرد كليب جرمى ( منسوب به بنى جرّم ) شناخته مىشود . . .
پايان خطبهء 169
هامش
( 1 ) صاحب محكمىها در بهاى محكم . يعنى گنجهاى علم