نمايند و يا با آنها مصافحه كنند و يا به آن دو سلام كنند ، آنها مرتد شدهاند و امير المؤمنين مىخواهد آن دو را با چهار پايان آنها بكشد و هر كس را كه با آنها همراهى مىكند هلاك سازد .
امام عليه السّلام فرمودند : پيك قبل از ما وارد مدين شد ، هنگامى كه ما نزديك مدين رسيديم ، پدرم خدمتكاران خود را فرستاد تا براى آن جناب منزلى تهيه كنند و براى چهار پايان علف بخرند و غذا تهيه نمايند ، هنگامى كه غلامان ما خود را به دروازه شهر رسانيدند آنها درها را بستند و به على عليه السّلام ناسزا گفتند و از خريد و فروش با آنها خوددارى كردند .
غلامان ما در كنار دروازه توقف كردند تا آنگاه كه ما به آنها رسيديم ، پدرم با مردم به گفتگو مشغول شد و با نرمى و ملاطفت با آنها سخن گفت و فرمود از خداوند بترسيد ما آنطور نيستيم كه به شما گفتهاند به سخنان ما گوش فرا دهيد ، اينك در را باز كنيد و با ما خريد و فروش نمائيد ، همان گونه كه با يهود و نصارى معامله مىكنيد .
آنها گفتند شما از يهود و نصارى هم بدتر مىباشيد ، آنان جزيه مىدهند ولى شما جزيه نمىدهيد ، پدرم فرمودند : در را باز كنيد و به ما جا و مكان بدهيد و از ما جزيه هم بگيريد همان گونه كه از يهود و نصارى و مجوس جزيه مىگيريد ، گفتند ما در را باز نمىكنيم و شما اكرام و احترام نداريد ، شما گرسنه روى چهار پايان خود بميريد و چهار پايان شما هم زير شما بميرند .
پدرم هر چه آنها را نصيحت كرد آنان گوش ندادند و بر دشمنى و عناد خود افزودند ، پدرم پاى خود را از ركاب در آورد و پائين شد و گفت : اى جعفر تو در همين جا توقف كن و از جايت حركت نداشته باش ، بعد از اين پدرم به طرف كوهى كه مشرف به شهر مدين بود رفت و در آن جا قرار گرفت ، اهل مدين هم به او نگاه مىكردند و منتظر بودند چه مىكند .
پدرم بالاى كوه رفت و به تنهائى متوجه شهر شد و دست خود را به گوش خود گذاشت و با صداى بلند فرمودند
وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً
تا
بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ