من باز گردانيد ، اكنون يقين بياوريد كه بعد از مرگ حسابى مىباشد ، خداوند بار ديگر بيست و پنج سال به او عمر عنايت كرد و هر دو برادر در يك روز درگذشتند .
در اين هنگام عالم نصارى از جاى خود حركت كرد و همه نصرانيان از جاى خود برخاستند ، عالم به آنها گفت شما داناتر از مرا با خود آوردهايد و در اين جا نشانيدهايد ، تا او مرا رسوا كند ، تا مسلمانان بدانند كه آنها عالمى دارند كه علوم ما را مىداند و آنچه او مىداند ما نمىدانيم ، به خداوند سوگند من با شما تا يك سال سخن نخواهم گفت و با شما نخواهم نشست .
آن جماعت پراكنده شدند و من با پدرم همچنان در جاى خود نشسته بوديم ، اين خبر به گوش هشام بن عبد الملك رسيد ، بعد از اينكه مردم متفرق شدند ما به منزلى كه قبلا در آن جا سكونت داشتيم رفتيم ، در اينجا فرستاده هشام آمد و براى ما جايزهاى آورد و گفت شما به طرف مدينه حركت كنيد و هم اكنون دمشق را ترك نمائيد .
علت اين پيام فورى آن بود كه مباحثات پدرم با عالم نصارى موجى در شام ايجاد كرده بود و مردم همه در اين باره سخن مىگفتند و در هر كوى و برزنى از آن جريان گفتگو مىشد ، ما در اثر پيام هشام بر مركب خود سوار شديم و دمشق را ترك گفتيم ، قبل از اينكه ما از دمشق خارج شويم هشام پيكى به مدين فرستاده بود و عبور ما را از آن جا به اطلاع آنها رسانيده بود .
هشام بن عبد الملك در پيام خود گفته بود كه دو فرزند ابو تراب محمد بن على و جعفر بن محمد كه دروغگو هستند و در ظاهر مسلمان مىباشند نزد من آمدند و هنگامى كه آنها را به طرف مدينه فرستادم به طرف كشيشان نصرانى رفتند و با كفار نصارى ملاقات كردند و دين آنها را قبول كردند ، من به جهت قرابت آنها بر آنان سختگيرى نكردم .
اكنون هنگامى كه نامه مرا مىخوانيد و از مضمون آن مطلع مىگرديد به مردم اعلان كنيد من بيزارم از كسانى كه با آنها برخورد كنند و يا با آنان خريد و فروش
بحار الأنوار (ج64) (ايمان و كفر) (فارسى) — صفحة 433
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٣٣