إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ
و گفتند به خداوند سوگند بقيت اللَّه خداوند در زمين ما هستيم ، در اين هنگام خداوند امر كرد بادى سياه و تاريك وزيدن گرفت و صداى پدرم را به گوش مردمان مدين رسانيد و همه آن را شنيدند .
مردمان مدين از زن و مرد و كودك همه بالاى پشت بامها رفتند و پدرم نيز در حالى كه مشرف به آنها بود با آنها سخن مىگفت : در ميان كسانى كه پشت بامها آمده بودند پير مردى كهن سال بود او متوجه شد پدرم بالاى كوه با صداى بلند آن مردم را مورد خطاب قرار مىدهد ، پير مرد گفت : اى مردم از خداوند بترسيد و دست از اينها برداريد .
او اكنون در جايى توقف كرده كه شعيب عليه السّلام در آن جا توقف كرد و به قومش نفرين نمود اكنون اگر در را باز نكنيد و او را جاى ندهيد عذاب بر شما نازل خواهد شد ، او شما را بيم مىدهد و عذرى هم در برابر او نداريد ، آنها ترسيدند و در شهر را باز كردند و به ما منزل دادند و ما هم در آن جا استراحت كرديم و بعد به راه خود ادامه داديم .
عامل مدين جريان را براى هشام نوشت و او هم دستور داد آن پيرمرد را بگيرند و زنده در گور نمايند ، او هم دستور هشام را اجراء كرد و او را زنده دفن كردند ، خداوند او را رحمت كند و بعد به عامل خود در مدينه نوشت هرطور شده امام باقر عليه السّلام را به وسيله سم از بين ببرد ، ولى او نتوانست نيت خود را جامه عامل بپوشاند و هشام هم درگذشت .
105 در اخلاق نكوهيده
1 - يحيى حلبى گويد : از امام صادق عليه السّلام شنيدم فرمودند : كسى كه تكبر مىكند نبايد انتظار نام نيك داشته باشد ، كسى كه بدخو و تند مزاج است نبايد منتظر باشد مردم با وى دوست گردند و با او رفت و آمد كنند ، آن كس كه ادب