تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 70

مساهمون:

ص٧٠
آن گاه بار ديگر پيش من آمد و گفت : بيم دارم كه عبد اللّه بن وهب و زيد بن حصين طائى كار را بر تو تباه كنند . من شنيدم دربارهء تو مطالبى مى گفتند كه اگر خودت مى شنيدى از آنان جدا نمى شدى تا آنكه هر دو را بكشى يا در بند كشى و همواره در زندان تو باشند . من به او گفتم : در مورد آن دو با خودت مشورت مى كنم چه فرمان مى دهى گفت : دستور مى دهم آن دو را فرا خوانى و گردنشان را بزنى . من دانستم كه او را نه عقل است و نه پارسايى . به او گفتم : به خدا سوگند ، گمان نمى كنم كه پارسايى و خردى داشته باشى . براى تو سزاوار بود اين موضوع را مى فهميدى كه من هرگز كسى را كه با من جنگ و دشمنى خويش را اظهار نكند نخواهم كشت ، زيرا بار نخست كه پيش من آمده بودى اين رأى خود را براى تو گفته بودم و شايسته بود بر فرض كه من اراده كشتن ايشان را مى داشتم تو به من بگويى : از خدا بترس ، به چه جرمى كشتن آنان را روا مى دارى و حال آنكه كسى را نكشته‌اند و عهد و پيمان ترا نگسسته‌اند و از طاعت تو بيرون نرفته‌اند . [ ابن ابى الحديد پس از اين بحث تاريخى ، بحثى درباره اقوال فقها در مورد اسيران و حالات مختلف آن آورده و اقوال شافعى و ابو حنيفه و ديگران را نقل كرده است كه خارج از موضوع تاريخ است ]