تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 68

مساهمون:

ص٦٨
همه سال يكصد هزار درهم از خراج آذربايجان را به اشعث مى بخشيد گفتم : على عقيده‌اش اين چنين نيست و او چيزى را بر تو رها نمى كند . من ساعتى سكوت كردم او هم در اين مورد سكوت كرد و پس از اين گفتگو يك شب هم درنگ نكرد و به معاويه پيوست . چون اين خبر به على عليه السّلام رسيد فرمود : « او را چه مىشود خدايش اندوهگين بداراد كه همچون سروران عمل كرد و همچون بردگان گريخت و چنين خيانت بزرگى انجام داد اگر او مى ماند و از پرداخت وام خود ناتوان بود ما كارى بيشتر از حبس كردنش انجام نمى داديم اگر براى او اموالى مى يافتيم مى گرفتيم و گرنه رها و آزادش مى ساختيم » . آن گاه على ( ع ) كنار خانه مصقله آمد و آن را ويران كرد . برادر مصقله ، يعنى نعيم بن هبيرة شيبانى ، از شيعيان خيرخواه على ( ع ) بود . مصقله از شام همراه مردى از مسيحيان قبيله تغلب كه نامش حلوان بود براى نعيم نامه‌يى نوشت كه در آن چنين آمده بود : « اما بعد ، من دربارهء تو با معاويه سخن گفتم او در مورد تو وعدهء گراميداشت و امارت مىدهد همان ساعت كه فرستاده مرا ديدار كردى اينجا بيا . و السّلام » . مالك بن كعب ارحبى او [ آن مرد مسيحى ] را گرفت و به حضور على ( ع ) فرستاد ، نامه او را گرفت و خواند و دست او را بريد و او از آن زخم مرد . نعيم براى مصقله اشعارى سرود و نوشت كه مصقله پاسخى به او نداد [ مضمون برخى از ابيات او چنين بود ] : « خدايت هدايت كناد ، چرا از گمان باطل خويش به كارهايى دست مى زنى ، آخر مرا با حلوان چه كار است . . . تو كه در بهترين منطقه و چمنزار بودى ، از عراق حمايت مى كردى و بهترين فرد خاندان شيبان خوانده مى شدى ، اگر با شكيبايى مال خدا را پرداخت كرده بودى در حال مرگ و زندگى منزه و بر حق بودى . . . » چون اين نامه به مصقله رسيد دانست كه آن مرد مسيحى تغلبى نابود شده است و اندكى نگذشت كه تغلبيها پيش او آمدند و از مرگ يار خود آگاه شده بودند . به مصقله گفتند : تو دوست ما را به كشتن دادى ، اينك يا او را براى ما بياور يا آنكه خونبهاى او را بپرداز . گفت : اينكه بخواهم او را بياورم از آن عاجزم اما اينكه خونبهايش