به جماعت و حكم قرآن و سنت دعوت كرديم . نامه امير المومنين را هم براى آنان خوانديم و رايت امان براى ايشان برافراشتيم . گروهى از ايشان به ما گرايش پيدا كردند و گروهى ديگر پايدارى نمودند . ما به آنچه پيش آمد تن داديم و آهنگ جنگ كرديم و خداوند بر چهرهء آنان فرو كوفت و ما را بر ايشان نصرت بخشيد . اما كسانى را كه مسلمان بودند بر ايشان منت نهاديم و پس از بيعت گرفتن از ايشان براى امير المؤمنين آزادشان ساختيم و زكاتى را كه بر عهده ايشان بود از ايشان گرفتيم . به آنان كه از دين برگشته بودند پيشنهاد بازگشت به اسلام داديم و گفتيم در غير آن صورت ايشان را خواهيم كشت . آنان همگى جز يك مرد به اسلام برگشتند و آن مرد را كشتيم . اما مسيحيان را به اسيرى گرفتيم و با خود آوردهايم تا مايهء عبرت ديگران از اهل ذمه قرار گيرند و از پرداخت جزيه خوددارى و بر جنگ با اهل قبله گستاخى نكنند و آنان سزاوار كوچكى و زبونى هستند . اى امير المومنين خدايت رحمت كناد و درود و سلام بر تو باد و بهشت و نعمتهايش بر تو واجب باد . و السلام .
گويد : معقل اسيران را با خود آورد تا آنكه بر مصقلة بن هبيرة شيبانى گذشت .
او كارگزار على عليه السّلام بر اردشيرخره بود . شمار اسيران پانصد تن بود ، زنان و كودكان گريستند و مردان خطاب به مصقله بانگ برداشتند كه اى ابا الفضل اى بر دوش كشندهء سختيها و بارها ، اى پناه ضعيفان و اى آزاد كنندهء [ بردگان ] سركش ، بر ما منت بگذار ما را خريدارى و از بردگى آزاد كن . مصقله گفت : به خدا سوگند كه بر آنان صدقه مى دهم كه خداوند صدقه دهندگان را پاداش مىدهد . چون اين سخن مصقله به اطلاع معقل رسيد گفت : به خدا سوگند اگر بدانم كه اين سخن را از روى دردمندى براى آنان و خوار كردن من گفته باشد گردنش را خواهم زد هر چند در اين كار نيستى و نابودى قبايل بنى تيم و بكر بن وائل باشد .
سپس مصقله ، ذهل بن حارث ذهلى را پيش معقل فرستاد و گفت اين مسيحيان بنى ناجيه را به من به فروش . معقل گفت : آنان را به يك ميليون درهم به تو مى فروشم .
او نپذيرفت و همچنان پيام مى فرستاد تا سرانجام به پانصد هزار درهم خريد . معقل اسيران را به او سپرد و به مصقله گفت : اين مال را با عجله براى امير المومنين بفرست .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 66
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٦٦