به سوى مدائن رفتهاند و در حالى كه آنان در مدائن فرود آمده بودند به ايشان رسيديم .
آنان يك شبانه روز بود كه به مداين رسيده و استراحت كرده بودند و اسبهاى خود را تيمار نموده و آسوده و راحت شده بودند . ما در حالى پيش آنان رسيديم كه خسته و فرسوده بوديم . آنان همين كه ما را ديدند بر پشت اسبهاى خود پريدند و راست نشستند و در يك خط مستقيم صف آرايى كردند . و چون مقابل آنان رسيديم خريت بن راشد بانگ برداشت و خطاب به ما گفت : اى كسانى كه دلها و چشمهايتان كور است آيا با خداوند و كتاب اوييد ، يا با قوم ستمگر همراهيد زياد بن خصفة گفت : ما با خدا و كتاب خدا و سنت رسول خداييم و همراه كسى هستيم كه خدا و رسول خدا و كتاب و پاداش او نزدش ارزندهتر از دنياست و اگر تمام نعمتهاى اين جهانى از روزى كه جهان آفريده شده تا روزى كه فانى مىشود بر او عرضه شود او در قبال آن ، خدا را خواهد گزيد ، اى كوران و اى كران خريت گفت : اينك بگوييد چه مى خواهيد زياد ، كه مردى آزموده و نرمخو بود ، گفت : تو مى بينى كه ما خسته و فرسودهايم و چيزى كه براى آن آمدهايم شايسته نيست آشكارا مورد گفتگو قرار گيرد و در حضور همه يارانت بررسى شود ، بهتر آن است كه شما فرود آييد و ما هم فرود آييم سپس با يكديگر خلوت و مذاكره كنيم و بر آن بنگريم . اگر در آنچه كه ما پيشنهاد مى كنيم براى خود خير و بهرهيى ديدى آن را خواهى پذيرفت . من هم اگر از تو سخنى بشنوم كه در آن براى خودم و تو اميد عافيت داشته باشم هرگز آن را رد نخواهم كرد .
خريت گفت : فرود آى و زياد بن خصفة فرود آمد و سپس روى به ما كرد و گفت : كنار اين آب فرود آييد . ما خود را كنار آب رسانديم و پياده شديم و همين كه پياده شديم پراكنده گشتيم و به صورت گروههاى ده نفرى و نه و هشت و هفت نفرى حلقه وار گرد هم نشستيم و هر گروه خوراك خود را برابر خويش نهادند كه بخورند و سپس برخيزند و آب بياشامند .
زياد به ما گفت : تو برهها را برگردن اسبهاى خود بياويزيد و چنان كرديم .
در اين هنگام زياد بن خصفة همراه پنج تن سوار كه يكى از ايشان عبد اللّه بن وال بود ميان ما و آن قوم ايستاده بودند و چون آن قوم رفتند و اندكى از ما دور شدند و پياده گرديدند ، زياد نزد ما آمد و همين كه ديد ما پراكنده شده و حلقه وار نشستهايم ، گفت : سبحان اللّه شما جنگجوييد به خدا سوگند اگر اين قوم اكنون به سوى شما
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 55
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٥٥