تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
عرب بود روى كردم و گفتم : ترا بر من حقى است كه نسبت به من احسان و دوستى كرده‌اى و حق مسلمان بر مسلمان محفوظ است . از اين پسر عموى تو چيزى سر زده است كه براى تو گفته شد ، اينك با او خلوت كن و او را از اين انديشه بازدار و كار او را گناهى بزرگ بدان ، و توجه داشته باش من بيم آن دارم كه اگر از امير المؤمنين جدا شود ترا و خود و عشيره‌اش را به كشتن دهد . گفت : خدايت پاداش خير دهاد كه حق برادرى را ادا كردى . اگر او بخواهد از امير المؤمنين جدا شود در اين كار نابودى او خواهد بود و حال آنكه اگر خيرخواهى او را برگزيند و با او همراه باشد بهره و هدايت او در اين كار خواهد بود . گويد : من خواستم نزد على ( ع ) برگردم تا آنچه را اتفاق افتاده است به او بگويم ولى به سخن دوست خود اطمينان كردم و به خانهء خويش بازگشتم و شب را به صبح رساندم و چون روز بر آمد به حضور امير المؤمنين عليه السّلام رسيدم و ساعتى نزد او نشستم و مى خواستم گفتگوى خود را در خلوت به اطلاعش برسانم از اين رو مدتى نشستم ولى بر شمار مردم افزوده مى شد . ناچار نزديك رفتم و پشت سرش نشستم على ( ع ) سرش را نزديك من آورد و من آنچه را از خريت شنيده بودم و آنچه را به پسر عمويش گفته بودم و نيز پاسخى را كه به من داده بود نقل كردم . فرمود : رهايش كن ، اگر حق را پذيرفت و بازگشت براى او منظور مى داريم و از او مى پذيريم . گفتم : اى امير المؤمنين ، چرا هم اكنون او را فرو نمى گيرى تا از او اطمينان پيدا كنى فرمود : اگر ما اين كار را نسبت به هر كس از مردم كه متهم است انجام دهيم بايد زندانها را از آنان انباشته كنيم و حال آنكه مناسب نمى بينم تا زمانى كه مردم مخالفتى با من نكرده‌اند نسبت به آنان سختگيرى كنم و ايشان را به كيفر و حبس دچار سازم . عبد اللّه بن قعين مى گويد : سكوت كردم و گوشه‌يى رفتم و اندكى با ياران خود نشستم . در اين هنگام على عليه السّلام به من فرمود : نزديك بيا و نزديك رفتم . پوشيده به من فرمود : به خانهء آن مرد برو و ببين چه كرده است زيرا كمتر روزى اتفاق افتاده است كه پيش از اين ساعت نزد من نيايد . من به خانه‌اش رفتم و ديدم در خانه او هيچ كس از آن گروه نيست . بر گرد درهاى خانه‌هاى ديگر گشتم كه گروهى ديگر از ياران خريت در آن خانه‌ها بودند ، ديدم آنجا هم هيچ فرا خواننده و هيچ پاسخ دهنده‌اى نيست . پس نزد امير المؤمنين على برگشتم . همين كه مرا ديد فرمود : آيا