نشان دادم و عرض كردم : فدايت شوم ، من خواستم كه شما در اين كتاب نگرشى داشته باشيد ، همين كه نگاه كرد و ورق به ورق بررسى كرد ، فرمود : « اين كتاب صحيح است ، سزاست كه مطابق آن عمل شود » عرض كردم : فضلبن شاذان بيمارى سختى دارد و مىگويند كه آن بيمارى در اثر نفرين شما بر او بوده است به خاطر خشمى كه بر او داشتيد ؛ چون از او نقل كرده بودند كه گفته است : وصىّ ابراهيم عليه السلام بهتر از وصىّ محمّد صلى الله عليه و آله و سلم است ! در حالى كه فدايت شوم او چنين نگفته بود و بر او دروغ بستند !
پس امام عليه السلام فرمود : « آرى ، خدا فضل را بيامرزد ! خدا فضل را رحمت كند ! »
به ورق مىگويد : برگشتم ديدم فضل در همان روزهايى كه ابومحمّد عليه السلام مىفرمود : « خدا فضل را بيامرزد ! » از دنيا رفته بود است . « 1 »
3 - از حامدبن محمّد ازدى بوشنجى ملقّب به فورا از مردم بوزجان نيشابور نقل كرده است كه ابومحمّد فضلبن شاذان ( رحمةاللَّه عليه ) او را به عراق - آنجا كه ابومحمّد حسنبن على عليهما السلام بود - فرستاده بود .
خاطرنشان كرده است كه وى بر ابومحمّد عليه السلام وارد شد ، همين كه خواست بيرون شود ، كتابى كه داخل بستهاى پيچيده در داخل ردايش بود افتاد و ابومحمّد عليه السلام آن را برداشت و نگاهى در آن كرد ؛ و كتاب از فضلبن شاذان بود ، براى او طلب رحمت نمود و يادآور شد كه آن حضرت فرمود : « مردم خراسان به خاطر جايگاه فضلبن شاذان و بودن وى در
هامش
( 1 ) - رجال كشى : ص 451 .