به آن خانهء مروان گويند ، در آنجا سه روز بمان ، سپس از پيرمرد سياهى كه بر درِ آن خانه بوريا مىبافد كه در شهر ايشان « خَصِف » مىنامند ، بپرس و با او نرمى و مهربانى كن و بگو : مرا آن هم منزلى تو كه در گوشه خانهاى كه چوبكهاى چهارگانه بود ، منزل مىكرد نزد تو فرستاده است از او بپرس راجع به فلان بن فلانى و بگو مجلس و انجمن او كجاست ؟ در چه ساعتى به آنجا گذر مىكند ؟ او يا خود آن شخص را به تو معرّفى مىكند و يا چنان توصيف مىكند كه تو بشناسى و من هم او را برايت توصيف خواهم كرد .
گفتم : چون او را ديدم ، پس از آن چه كنم ؟ گفت : از او بپرس از آنچه بوده و خواهد بود و از آثار دين گذشتگان و آيندگان ! امام عليه السلام فرمود :
« يقيناً اين رفيقت كه ديدار كردى تو را اندرزى داده است و خيرخواهى كرده است ! » راهب گفت : فدايت شوم ! نام او چيست ؟ فرمود : « او متمّم بن فيروز از نژاد فارسيان و از كسانى است كه به خداى يگانه بىشرك ايمان دارد و از روى خلوص و يقين او را پرستش مىكرد و چون از قوم خود بيمناك بود گريخته و پروردگارش به او حكمتى آموخته و به راه راستش هدايت فرموده و از جمله پرهيزگاران قرار داده و ميان او و بندگان مخلصش آشنايى برقرار كرده است . سالى نيست مگر او به حج آيد و ماهى نگذرد مگر در آغاز آن ماه عمره بجا آورد و از جاى خود يعنى هند به فضل و يارى خدا به مكه آيد و خداوند اين چنين به شاكران پاداش مىدهد . »
سپس راهب از امام عليه السلام مسائلى چند پرسيد كه امام عليه السلام جواب او را داد و امام عليه السلام از وى چيزهايى پرسيد كه راهب جوابى نداشت و خود
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 462
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٤٦٢