2 - همو از يعقوب بن جعفر نقل كرده است ، مىگويد : خدمت امام كاظم عليه السلام بودم كه مردى از اهل نجران يمن خدمت آن حضرت آمد وى مرد راهبى بود كه زن راهبهاى را همراه داشت ، فضل بن سوار براى آنها اذن ورود خواست ، فرمود : فردا آنها را نزد چاه امّالخير بياور !
مىگويد : فردا سر وقت آنجا رفتيم ديديم امام عليه السلام سر موعد آمده است ، دستور داد يك قطعه بوريا كه از برگ خرما بود انداختند روى آن نشستند ، آن زن راهبه شروع به سؤالاتى كرد ، امام عليه السلام همه سؤالات او را پاسخ داد ولى امام عليه السلام چند سؤال از او كرد كه جوابى نداشت . پس از آن زن راهبه مسلمان شد و آن مرد راهب شروع به پرسش كرد ، هر چه مىپرسيد امام عليه السلام پاسخ مىداد . مرد راهب گفت : من در آيين خود نيرومند بودم و كسى از نصارا را روى زمين نگذاشتم كه در علم و دانش به پاى من برسد ، شنيدم در هند مردى است كه در مدت يك شب و روز زيارت بيت المقدس مىآيد و برمى گردد . پرسيدم او در چه سرزمينى است ؟ گفتند : در سبذان ( سندان : خ ل ) ، از همان كس كه خبر داده بود پرسيدم ؛ گفت : او نامى را كه آصف و زير سليمان به دست آورده بود ، مىداند ؛ نامى كه تخت بلقيس ملكه سبا را حاضر كرد ، همان كه خداوند در قرآن شما يادآور شده و هم براى ما پيروان اديان در كتابهايمان !
امام عليه السلام فرمود : « خدا را چند نام است كه دعاى برگشت ندارد » راهب گفت : نامهاى خدا بسيار است ولى آنچه رد ندارد هفت نام است . امام فرمود : « آنچه راكه از آنها ياددارى بگو ! »
راهب گفت : به خدايى كه تورات را بر موسى نازل كرده و عيسى را عبرتى براى جهانيان و وسيله آزمون و سپاس و قدردانى خردمندان
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 459
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٤٥٩