آيد ، و حركت به سكون بدل شود و جلد ، كثيف « 1 » بود و حارّ هوا ، سرد شود ، از آن محلّات جز خار غريزى نماند و از يك محلّل چون فضول بسيار بود در بدن ، بگرسنگى نتواند رسانيد « 2 » ، بلكه جز هضم « 3 » نتواند كرد ، فضول را پس هر روز « 4 » بدن فربهتر بود « 5 » ، با امتناع از طعام ، و اين بعد از امتلاى عظيم « 6 » بود ، و هر حيوان كه به امتلاى عظيم « 7 » و نهم مخصوص بود ، حارّ غريزى كمتر بود از آن ديگر و در رطوبت و بلغم طبيعى كه آن تتمّه « 8 » خون بود و بعضي ، خون « 9 » نارسيده بسيار بود و اين فايده ندهد و اين فضول كه ياد كرديم ، به جاى غذا بازايستد و عارفان را اوقات باشد كه از طعام امتناع نمايند و توانند كرد و شرح آن به تمامى كه چرا باشد ، و بچه وجه تواند كرد ، در كتب مبسوط على الخصوص در اشارات و تنبيهات و حكمت عرشى بيان كردهاند . و عارفان را غيبتها باشد از مردمان ، چنان كه قنافذ را و ايشان ظاهر خويش ، سلاح و وقايه باطن كرده باشند . و مرد عارف بايد كه همچنين باشد . و چون تو بدانى كه آدمي را از قالب نفس آفريدهاند و اين قالب ظاهر است و أو را به حسّ بصر ادراك توان كرد و به حسّ لمس و معنى باطن است و آن را نفس گويند و أو را ، به بصيرت باطن توان شناخت ، و حقيقت آدمي از معنى باطن است و از حقيقت ، باطن را دو قوّت بود ، يكى را قوّت عاقله خوانند و ديگرى را « 10 » را قوّت عامله « 11 » و اين قوّت عامله قوتى بود كه از مبدئى « 12 » بود محرك ، مر بدن انسان را ، به سوى افاعيل جزئى « 13 » و أو را اعتبارى بود ، به قياس با قوّت حيوانى نزوعى و اعتبارى بود ، به قياس با نفس أو ، و اين قوّت بايد كه غلبه دارد بر جمله قواى « 14 » ظاهر بدنى كه ظاهر است
هامش
( 1 ) - كيفيت .
( 2 ) - أصل رسانند .
( 3 ) - حضم .
( 4 ) - دوز .
( 5 ) - يا .
( 6 ) - باشد .
( 7 ) - بسيار .
( 8 ) - أصل نيمه .
( 9 ) - خون بجاى نارسيده .
( 10 ) - أصل يكى را .
( 11 ) - عالمه .
( 12 ) - مبدأ بود .
( 13 ) - جزوى .
( 14 ) - أصل قوى .