باشد بالذات بر او ؛ و حقيقتى « 1 » كه محيط است بر عقل - كه عبارت از مبدأ اوّل است « 2 » - عقل او را ادراك نمىتواند كرد به هيچ عنوان ، مگر به عنوان احتياج خود به او كه في الحقيقة معلوم در اين صورت نيز خود است مجملا .
عقل چيزى را كه محيط نباشد بر آن چيز ، ادراك نمىتواند كرد . پس هر چه را « 3 » ادراك مىكند به خود از خود در خود ادراك مىكند . بنا بر اين ، ظاهر مىشود « 4 » سرّ كلام أفلاطون الهى كه : « علم عقل به موجودات تذكّر عقل است موجودات را « 5 » » يعنى ملتفت شدن عقل است به موجوداتى كه « 6 » در او هستند .
و چون ملتفت شدن عقل به موجودات به آن ترتيبى است كه موجودات « 7 » شدند « 8 » و هستند ، ظاهر مىشود سرّ كلام معلّم اوّل / 37
A
19 / - ارسطوطاليس « 9 » - كه :
« علم عقل به موجودات تفكّر « 10 » كردن عقل است در موجودات » يعنى متوجّه شدن عقل است به موجودات به آن ترتيبى كه موجودات شدند « 11 » و هستند كه از عامّ به خاصّ و از خاصّ به عامّ ، و از علّت به معلول و از معلول « 12 » به علّت باشد ؛ و متوجّه شدن عقل به موجودات از عامّ به خاصّ و از خاصّ به عامّ « 13 » كه « 14 » طريق تحليل و تركيب است ، در دانستن حدود اشيا و دانستن اشيا « 15 » است به عنوان تصوّر ؛ و متوجّه شدن عقل از علّت به معلول و از معلول به علّت كه طريق « 16 » برهان و حجّت است ، در دانستن احوال و اعراض ذاتيهء اشيا است به آن طريقى « 17 » كه شدند و هستند .
و همچنين در تعريف احساس به نحو مذكور ظاهر مىشود مقصود معلّم اوّل « 18 »
هامش
( 1 ) . ( س ) : حقيقي .
( 2 ) . ( س ) : + و .
( 3 ) . ( ل ) : - ادراك نمىتواند كرد پس هر چه را .
( 4 ) . ( م ) : - مىشود .
( 5 ) . ( س ) : بموجودات را .
( 6 ) . ( م ) : - كه .
( 7 ) . ( م ) : موجودات .
( 8 ) . ( س ) : شدن .
( 9 ) . ( س ) : أرسطو .
( 10 ) . ( س ) : بفكر .
( 11 ) . ( س ) : شدن .
( 12 ) . ( س ) : مع .
( 13 ) . ( ل ) : - و از علّت . . . . عامّ .
( 14 ) . ( م ) : + به .
( 15 ) . ( س ) : باشيا ؛ ( م ) : - و دانستن اشيا .
( 16 ) . ( س ) : بطريق .
( 17 ) . ( س ) و ( ل ) : طريق .
( 18 ) . ( س ) : مقصود أفلاطون الهى .