تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
خالد بر در خانه ايستاد ، عمر به زبير گفت : اين شمشير چيست گفت : ما با على بيعت مى كنيم . عمر شمشير را از دست زبير بيرون كشيد و آن را به سنگ زد و شكست و سپس دست زبير را گرفت و او را بلند كرد و به سوى خالد برد و گفت : اى خالد مواظبش باش و خالد او را گرفت . سپس عمر به على گفت : برخيز و با ابو بكر بيعت كن ، على ( ع ) درنگ كرد و بر زمين نشسته بود ، عمر دست او را گرفت و گفت برخيز و او از برخاستن خوددارى فرمود ، او با زور على ( ع ) را كشيد و همانگونه كه با زبير رفتار كرده بود رفتار كرد و چون فاطمه ( ع ) ديد كه با آن دو چگونه رفتار مىشود ، بر در حجره ايستاد و فرمود : اى ابو بكر ، چه زود بر اهل بيت رسول خدا هجوم و حمله آورديد به خدا سوگند تا هنگامى كه خدا را ديدار كنم با عمر سخن نخواهم گفت . گويد : پس از آن ابو بكر به حضور فاطمه رفت و براى عمر شفاعت كرد و از فاطمه ( ع ) خواست از عمر خشنود شود و فاطمه ( ع ) از او خشنود شد . ابو بكر جوهرى مى گويد : ابو زيد از محمد بن حاتم ، از حرامى ، از حسين بن زيد ، از جعفر بن محمد ، از پدرش ، از ابن عباس نقل مىكند كه مى گفته است : عمر از كنار على ( ع ) گذشت و على همراه ابن عباس نشسته بود ، عمر سلام كرد ، آن دو پرسيدند : كجا مى روى گفت : به مزرعهء خويش در ينبع مى روم . على ( ع ) فرمود : آيا با تو همراه شويم گفت : آرى ، على ( ع ) به ابن عباس فرمود : برخيز و همراهش باش . ابن عباس مى گويد : عمر دست در دست من داد و انگشتهايش را وارد انگشتانم كرد و به راه افتاد ، و چون بقيع را پشت سر نهاديم گفت : اى ابن عباس به خدا سوگند كه اين خويشاوند تو پس از رحلت رسول خدا ( ص ) شايسته‌ترين و سزاوارترين افراد به خلافت بود ، جز اينكه ما از دو چيز بر او ترسيديم . ابن عباس مى گويد : عمر به گونه‌يى سخن گفت كه چاره‌يى جز پرسيدن آن دو علت نداشتم . پرسيدم : اى امير المومنين آن دو چه بود گفت : بر كمى سن او و محبت او نسبت به خاندان عبد المطلب ترسيديم . ابو بكر [ جوهرى ] مى گويد : ابو زيد از هارون بن عمر با اسنادى كه آن را به