ابو بكر دربارهء عمر گفته بود خشمگين بود . به همين جهت به طلحه گفت : آيا سخن بگويم ، يا سكوت كنم طلحه گفت : بگو كه در هر حال تو چيزى از خير نمى گويى .
عمر گفت : من از آن هنگام كه انگشت تو در جنگ احد قطع شد و تو از آن اتفاق سخت خشمگين بودى مى شناسمت و همانا پيامبر ( ص ) رحلت فرمود در حالى كه از آن سخنى كه به هنگام نزول آيهء حجاب گفته بودى بر تو خشمگين بود شيخ ما ابو عثمان جاحظ كه خدايش رحمت كناد مى گويد : سخن مذكور چنين بود كه چون آيهء حجاب نازل شد ، طلحه در حضور كسانى كه سخن او را براى پيامبر ( ص ) نقل كردند گفته بود : مقصود محمد ( ص ) از اينكه زنان خود را در حجاب قرار مىدهد چيست بر فرض كه امروز چنين كند ، فردا كه بميرد خودمان آنها را به همسرى بر مى گزينيم و با آنان هم بستر مى شويم ابو عثمان جاحط همچنين مى گويد : اى كاش كسى به عمر مى گفت تو كه مدعى بودى پيامبر رحلت فرمودند در حالى كه از اين شش تن راضى بودند ، پس چگونه به طلحه مى گويى پيامبر رحلت فرمودند در حالى كه بر تو به سبب سخنى كه گفتى خشمگين بودند و چنين تهمتى سنگين بر او مى زنى ولى چه كسى جرأت داشت اعتراضى كمتر از اين بر عمر كند تا چه رسد چنين سخنى بگويد .
عمر آنگاه روى به سعد بن ابى وقاص كرد و گفت : تو مى توانى سالار خوبى براى گروهى از سواركاران باشى و اهل شكار و تير و كمانى و قبيلهء زهرة را با خلافت و فرماندهى بر مردم چه كار است آنگاه روى به عبد الرحمان بن عوف كرد و گفت : اما تو ، اگر ايمان نيمى از مردم را با ايمان تو بسنجند ايمان تو بر آنان برترى دارد ، ولى خلافت براى كسى كه در او ضعفى چون ضعف تو باشد صورت نمى گيرد و روبراه نمى شود ، وانگهى بنى زهرة را با خلافت چه كار است سپس روى به على عليه السلام كرد و گفت : به خدا سوگند اگر نه اين بود كه در تو نوعى شوخى و مزاح سرشته است به حق شايستهء خلافتى و به خدا سوگند اگر تو بر مردم حاكم شوى آنان را به حق و شاهراه رخشان هدايت راهبرى مى كنى .
سپس روى به عثمان كرد و گفت : گويا براى تو آماده است و گويى هم اكنون مى بينم كه قريش به سبب محبتى كه به تو دارند قلادهء خلافت را بر گردنت خواهند افكند و تو فرزندان امية و ابو معيط را بر گردن مردم سوار خواهى كرد و در تقسيم
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 83
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٨٣