باقى بماند !
آن خبيث به حوّاء گفت : آدم را به حال خود نگذار تا او نيز مثل تو تصميم بگيرد و براى من در آن نوزاد نصيبى قرار دهد و نام او را عبدالحارث بگذارد .
حوّاء قبول كرد و به سراغ آدم رفت و گفتهء حارِث ( لقب ابليس ) را به اطّلاع وى رساند در دل آدم از گفتهء ابليس شورى افتاد باعث ترس او شد و به گفتهء او توجه كرد . و حوّاء به آدم گفت : اگر تو تصميم ندارى كه نام او را عبدالحارث بگذارى دست كم براى حارث در او بهرهاى قرار ده ! اگر نه تو را نمىگذارم به من نزديك شوى و با من همبستر شوى و بين من و تو مهر و محبّتى نخواهد بود .
آدم همين كه از حوّاء اين سخنان را شنيد به وى گفت : بدان كه سبب نافرمانى اوّل ، تو شدى اكنون هم نزديك است كه تو را گول بزند ، من هم از تو پيروى كرده و مىپذيريم كه بهرهاى از وى براى حارث ( ابليس ) قرار دهم و نام او را عبدالحارث بگذارم ! بين خود همان نيّت را در دل داشتند ، همين كه حوّاء فرزند سالمى به دنيا آورد و از آنچه بيمناك بودند ايمن يعنى شتر يا گاو يا گوسفند و يا بز نشد و اميدوار شدند كه با آنها زندگى كند و بماند و در روز ششم نميرد ! همين كه روز هفتم شد هر دو نام او را عبدالحارث گذاشتند ! » « 1 »
12 - از قول فضل به نقل از امام باقر عليه السلام دربارهء آيه
« فَلَمَّا آتاهُما صالِحاً
هامش
( 1 ) - تفسير قمى : 1 / 251 .