تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 327

مساهمون:

ص٣٢٧
جابر نامه را گرفت و بوسيد ، سپس گفت : چه وقت سرورم را ديدى ؛ پيش از نماز يا بعد از نماز ؟ او گفت : السّاعه ؛ بعد از نماز . مىگويد : جابر نامه را باز كرد و شروع به خواندن نمود و چهره درهم كشيد ، نخنديد و لبخند نزد تا به كوفه رسيديم ، در صورتى كه پيش از آن مىخنديد و تبسّم مىكرد و حرف مىزد . پس چون وارد كوفه شديم داخل خانه رفت و ساعتى توقّف كرد سپس نزد ما آمد در حالى كه آن نوشته را به گردنش آويخته بود و به يك نى سوار شده بود و ميان كوچه‌هاى كوفه مىگشت و مىگفت : منصوربن جمهور فرمانرواست نه فرمانبر ! و از اين قبيل سخنان . و شروع كرد به دور زدن داخل كوچه‌هاى كوفه در حالى كه مردم مىگفتند : جابر را جن زده ! جابر را جن زده ! سه روز گذشت ، نامهء هشام‌بن عبدالملك به يوسف‌بن عثمان رسيد كه ببين مردى از خاندان جُعف به نام جابربن يزيد است ، گردنش را بزن و سر او را براى ما بفرست ! همين كه يوسف بن عثمان نامه را خواند نگاهى به هم‌نشينانش كرد و گفت : جابربن يزيد كيست ؟ از اميرالمؤمنين ( ! ) نامه‌اى دستم رسيد كه به من دستور داده است تا گردن او را بزنم و سر او را نزد ايشان بفرستم . گفتند : خداوند كار امير را اصلاح كند ! اين مرد دانشمند صاحب حديث و پارسا و زاهدى است ولى او را جن زده و عقلش درهم شده است و هم اكنون در ميدان با كودكان بازى مىكند . يوسف بن عثمان با شنيدن اين خبر به هشام بن عبدالملك نوشت : شما دستور داده بوديد كه اين مرد جعفى را بكشم . او را جن زده است ؟ هشام در جواب نوشت : او را به حال خودش واگذار ! طولى نكشيد كه منصوربن جمهور آمد ، و يوسف بن عمر
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 327 | الشيخ عزيز الله عطاردي / عطائى