« چون هنگام شهادت امام حسين عليه السلام فرا رسيد ، وصيتنامهء خود را در يك نوشتهء تا شده به طور آشكار به دخترش فاطمه داد و چون ماجراى امام حسين عليه السلام آن شد كه شد ، فاطمه آن وصيّتنامه را به علىّبن حسين عليهما السلام داد .
راوى مىگويد : عرض كردم : خداوند شما را مشمول رحمتش فرمايد ! در وصيّتنامه چه نوشته بود ؟ فرمود : « آنچه را كه فرزندان آدم تا پايان عمر دنيا نياز دارند ! » . « 1 »
5 - همو از جابر نقل كرده است ، مىگويد : امام باقر عليه السلام فرمود :
« موقعى كه دختر يزدگرد را نزد عمر آوردند دختران مدينه به تماشاى وى آمدند ، و چون او را وارد مسجد مدينه كردند مسجد از پرتو او روشن شد . و چون عمر به سمت او نگاه كرد ، او صورتش را پوشاند و گفت : اف ! بى روح بادا هرمز ! ( يعنى روزگار هرمز - پادشاه ايران - سياه باد ! ) عمر گفت : اين مرا دشنام مىدهد ! خواست او را تنبيه كند ، اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : تو چنين اختيارى را ندارى ! او را آزاد بگذار تا يك مرد مسلمانى را براى خود برگزيند و در نهايت از سهم غنيمت وى محاسبه كن ! عمر او را مخيّر ساخت و او هم آمد و دست روى سر امام حسين عليه السلام گذاشت .
اميرالمؤمنين عليه السلام از او پرسيد : اسم تو چيست ؟ گفت : جهانشاه .
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : بلكه بايد شهر بانويه باشد ! سپس رو به امام حسين عليه السلام كرد و فرمود : يا اباعبداللَّه ! براى تو بهترين اهل زمين از اين
هامش
( 1 ) - كافى : 1 / 304 .