فرمود : مادر جان ! به خدا سوگند كه كشته شدن من حتمى است و من از مقدّرات و قضاى حتمى و فرمان واجب خداى تعالى فرار نمىكنم .
امّ سلمه گفت : واعجبا ! بنابراين با وجود اين كه مىدانى كشته مىشوى پس به كجا مىروى ؟ !
فرمود : مادر ! امروز اگر نروم ، فردا مىروم و اگر فردا نروم پس فردا مىروم ! و به خدا كه اى مادر ! از مرگ گريزى نيست ، و من به طور قطع با آن روز و آن جا كه كشته مىشوم ساعتى كه در آن ساعت به قتل مىرسم و محلّى كه در آنجا دفن مىشوم چنان آشنايم و مىشناسم كه شما را مىشناسم و به آنجا چنان مىنگرم كه به شما مىنگرم .
امّسلمه گفت : من هم ! آنجا را ديدهام !
فرمود : اگر بخواهى آرامگاهم و جاى خود و اصحابم را به تو نشان دهم ، نشان مىدهم ؟
امّ سلمه گفت : البته كه مىخواهم ! پس طولى نكشيد كه فرمود : بسم اللَّه ! زمين درهم كشيده شد تا اين كه آرامگاه و جاى خود و جاى اصحابش را به او نشان داد و از آن تربت مقدارى به وى داد و امّ سلمه آنها را با تربتى كه نزد وى بود مخلوط كرد ؛ سپس حسين عليه السلام رفت ، در حالى كه به امّ سلمه گفته بود : من روز عاشورا كشته مىشوم ! چون آن شب فرا رسيد كه در صبح آن شب حسينبن على عليهما السلام به شهادت رسيد ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به خواب امّ سلمه آمد در حالى كه ژوليده و گريان و خاك آلوده بود . امّ سلمه گفت : يا رسول اللَّه ! چرا شما را گريان ، خاك آلوده و ژوليده مىبينم ؟ !
فرمود : هم اكنون پسرم حسين و اصحاب و يارانش را به خاك
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 258
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٢٥٨