بن مالك ! ناگهان جوانى با جامههاى معطر وارد شد ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود :
بساط سليمان عليه السلام را بياور ! او رفت و پس از لحظهاى برگشت به همراه بساطى به طول چهل در چهل از موى سفيد و آن را در صحن مسجد انداخت و خود غايب شد .
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به بلال و ثوبان ؛ خدمتكارانش فرمود : اين بساط را به درِ مسجد ببريد و پهن كنيد ! آنها انجام دادند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از جا برخاست و به ابوبكر ، عمر ، عثمان ، اميرالمؤمنين عليه السلام و سلمان فرمود : برخيزيد ، بايد هر كدام از شما يك طرف اين بساط بنشينيد و اميرالمؤمنين عليه السلام در وسط آن . آنها چنان كردند ، پس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم صدا زد : يا منشبه ! ناگهان بادى زير بساط وارد شد و آن را بلند كرد و برد تا در غارى رساند كه اصحاب كهف آنجا بودند .
اميرالمؤمنين عليه السلام به ابوبكر گفت : تو پيرمرد قريشى ، تو جلوتر برو و به آنها سلام بده ! ابوبكر گفت : يا على ! چه بگويم ؟ فرمود : بگو : سلام بر شما اى جوانانى كه به پروردگارتان ايمان آورديد ! سلام بر شما اى برگزيدگان خدا در روى زمينش ! پس ابوبكر جلو رفت در حالى كه غار بسته بود ، سه مرتبه آنچه اميرالمؤمنين عليه السلام گفته بود ، گفت ، ولى كسى جواب او را نداد ، آمد و نشست و گفت : يا اميرالمؤمنين ! آنها جواب مرا ندادند . اميرالمؤمنين عليه السلام رو به عمر كرد و فرمود : تو برخيز و همان طورى كه رفيقت گفت تو هم بگو ! عمر برخاست و سه مرتبه مانند آنچه را كه ابوبكر گفته بود ، گفت ، كسى جواب سلام او را نداد پس آمد و نشست .
اميرالمؤمنين عليه السلام به عثمان فرمود : تو برخيز و همان طورى كه آنها
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 231
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٢٣١