تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١
آن كوه به ايشان نزديك بود ، پس صالح با ايشان رفت و چون به كوه رسيدند ، گفتند : اى صالح ! پروردگارت را براى ما فراخوان تا هم اكنون از اين كوه شتر سرخ رنگ مايل به زردى درآيد ، بى عيب و نقص كه تازه زايمان كرده و ما بين دو طرف او به قدر يك ميل باشد ! صالح عليه السلام فرمود : شما چيزى از من خواستيد كه براى من بزرگ ولى براى پروردگارم جلّ و عزّ آسان است ! پس صالح آن را از خداى تعالى درخواست كرد ، كوه شكافت چنان كه عقل آنها را از سر ربود ، وقتى كه صداى شكافتن كوه را شنيدند وانگهى آن كوه تكان شديد مىخورد مانند زنى كه درد زايمان گرفته باشد . آنها نديدند جز سر شتر را كه بر ايشان نمودار شد ، هنوز گردن شتر به طور كامل بيرون نيامده بود كه خود را كشيد سپس ساير پيكر او نيز درآمد و بر روى زمين استوار گشت . همين كه آنها شتر را ديدند ، گفتند : اى صالح چقدر پروردگار تو زود پاسخ داد ! از پروردگارت بخواه تا براى ما بچه شتر را نيز بيرون آورد ! پس صالح عليه السلام از خداى عزّوجلّ درخواست كرد ، آن را بيرون داد ، و به كنار شتر رفت . صالح عليه السلام به ايشان فرمود : اى قوم آيا چيز ديگرى مانده است ؟ گفتند : خير ، ما نزد قوم خود مىرويم و آنچه را كه ديده‌ايم به آنها خبر مىدهيم و آنها به تو ايمان مىآورند . فرمود : آنها برگشتند ، هفتاد نفر ايشان به شهر نرسيدند مگر اين كه شصت و چهار تن از آنها مرتد شدند و گفتند : عمل صالح جادو و دروغ بود ! گفتند : تا همگى خوددارى كنند ! ولى شش تن از آنها گفتند : راست بود ، و ديگران گفتند : دروغ و جادو بود .