شما را رنجاندم و شما هم مرا ناراحت كرديد !
گفتند : اى صالح ! انصاف دادى پس آن روز آماده شدند و همگى بيرون رفتند فرمود : آنها بت هايشان را به پشت گرفته و بيرون آوردند ، سپس خوردنيها و آشاميدنى هايشان را آماده كردند ، خوردند و آشاميدند و چون فارغ شدند ، او را فرا خواندند و گفتند : اى صالح بپرس ! صالح عليه السلام به بزرگ ايشان گفت : نام اين چيست ؟ گفتند : فلان ، پس صالح عليه السلام رو به او كرد و گفت : فلانى جواب بده ! او جواب نداد . صالح پرسيد : چه شده است كه او جواب نمىدهد ؟ گفتند : ديگرى را فرا خوان ! فرمود : همهء آنها را به نامشان فرا خواند هيچ كدام جوابى ندادند . پس رو به بت هايشان كردند و گفتند : چرا جواب صالح را نمىدهيد ! باز هم جوابى ندادند ، رو به صالح كردند و گفتند : از ما دور شو و ما رابا خدايانمان ساعتى واگذار ! سپس از بساط و فرش و لباسشان دور شدند و در خاك غلتيدند و خاك بر سرشان ريختند و به بتهايشان گفتند : اگر امروز جواب صالح را ندهيد رسوا خواهيد شد ! سپس او را ندا دادند و گفتند : اى صالح ! آنها را فرا خوان ، صالح فرا خواند ولى جوابى ندادند .
پس صالح عليه السلام به ايشان فرمود : اى قوم ! بخشى از روز گذشت و من نديدم كه خدايان شما جواب دهند ، اكنون شما بپرسيد تا از خداى خودم بخواهم پاسخ شما را هم اكنون بدهد !
پس هفتاد نفر از بزرگان ايشان و افراد نخبهشان پذيرفتند و گفتند : يا صالح ! ما از تو مىپرسيم اگر پاسخ تو را پروردگارت داد از تو پيروى مىكنيم و دعوت تو را مىپذيريم و تمام مردم شهر ما با تو بيعت مىكنند .
صالح عليه السلام فرمود : هر چه مىخواهيد بپرسيد ! گفتند : با ما به اين كوه بيا ! و
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 380
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٣٨٠