كاركنان خودش فرمود : زودتر پيمانه كنيد و سنگينتر بدهيد ! و چون فارغ شديد ، پول آنها را در داخل بارشان بگذاريد و يوسف به ايشان فرمود : شما دو برادرِ پدرى داشتيد ، آنها را چه كار كرديد ؟ گفتند : برادر بزرگتر را گرگ خورد ولى برادر كوچكتر را نزد پدرش گذاشتيم چون پدر سخت به او دل بسته و مهربان است . يوسف عليه السلام فرمود : من دوست دارم او را وقتى كه براى دريافت گندم نزد من آمديد به همراه خود بياوريد !
« وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ
( فيها ) » « 1 » ، گفتند :
« يا أَبانا ما نَبْغِي هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا » .
« 2 »
و چون پس از شش ماه دوباره نياز به مواد غذايى پيدا كردند ، آنها را و به همراه ايشان بنيامين را با مبلغى ناچيز فرستاد ، « فاخذ عليهم »
مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ »
« 3 »
پس آنها با همراهان رفتند تا اين كه بر يوسف عليه السلام وارد شدند و يوسف عليه السلام براى آنها غذا تهيّه كرد و فرمود : بايد هر گروه از پسران يك مادر سر يك سفره بنشينند ، آنها نشستند و بنيامين تنها سرپا ماند ، يوسف عليه السلام به وى گفت : چرا نمىنشينى ؟ گفت : در بين اينها من پسر مادرى ندارم ، يوسف عليه السلام فرمود : پس تو پسر مادر ندارى ؟ گفت : آرى ، اينها معتقدند كه پسر مادر مرا گرگ خورده است .
هامش
( 1 ) - يوسف / 65 : و چون برادران متاع خود را گشودند ، ديدند سرمايهء آنها به آنها بازگردانده شدهاست .
( 2 ) - همان : گفتند : پدر جان ! ما ديگر بيش از اين چه مىخواهيم اين سرمايهء ماست كه به ما بازگردانده شده است .
( 3 ) - بخشى از آيه 66 سورهء يوسف : از آنها پيمان مؤكّد الهى گرفت كه او را حتماً نزد من بياوريد !