« جابر ! يك طرف اين نخ را بگير و كمى دور تر برو ! و مبادا آن را حركت دهى ! » .
جابر مىگويد : يك طرف نخ را گرفتم و اندكى دور شدم ، فرمود : « جابر بايست ! » ايستادم . سپس امام عليه السلام خود حركت خفيفى داد به طورى كه گمان نمىكردم حركت داده باشد !
آن گاه فرمود : « آن طرف نخ را به من بده ! دادم و عرض كردم ؛ سرورم ! آن را چه مىكنيد ؟ فرمود : « واى بر تو ، بيرون شو ببين مردم چه حالى دارند ! » جابر رضى الله عنه مىگويد : از مسجد بيرون شدم ، ناگهان ديدم يك صدا از هر طرف ناله و فرياد بلند است كه در شهر زمين لرزهء شديدى شده و لرزش و خرابى پديد آورده است و بيشتر خانههاى شهر خراب شده و بيش از سى هزار از مردان و زنان بدون احتساب بچهها هلاك شدهاند و ناگهان مردم در فرياد و گريه و زارى مىگفتند :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ،
سراى فلانى خراب و كسانش هلاك شدند .
ديدم مردم به مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پناه بردهاند و مىگويند : صدمهء بزرگى بود ! و بعضى مىگويند : زلزله شد ، و بعضى مىگويند : چگونه به زمين فرو نرفتيم در حالى كه امر به معروف و نهى از منكر را ترك كردهايم و در بين ما فسق و فجور و ظلم بر خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم علنى شده است بايد از اين هم بدتر و بزرگتر زلزله شود يا ما مفاسد را از خودمان دور كنيم !
جابر مىگويد : من سرگردان به مردم حيرت زده نگاه مىكردم كه گريه مىكردند و از گريهء آنها من هم به گريه درآمدم ، و نمىدانستند از كجا آمدهاند !