نيز تلاوت كرد :
« فَخَرَّ عَلَيْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ أَتاهُمُ الْعَذابُ مِنْ حَيْثُ لا يَشْعُرُونَ » .
« 1 »
جابر مىگويد : دختران از سراپردههايشان در زلزلهء دوم درآمده بودند گريه مىكردند و با سربرهنه فرياد مىزدند ، كسى به آنها نگاه نمىكرد ! همين كه چشم امام باقر عليه السلام به سرگردانى دختركان افتاد دلش به حال آنها سوخت آن نخ را داخل جيبش گذاشت و زلزله آرام گرفت ، سپس از بالاى مناره فرود آمد در حالى كه مردم او را نمىديدند و دست مرا گرفت از مسجد بيرون شديم ، به آهنگرى برخورديم ، در حالى كه مردم جلوى مغازهء جمع شده بودند و آن آهنگر مىگفت : مگر صداى ويرانىها را نشنيديد ؟ يكى گفت : بلكه آه و ناله زياد بود و ديگران گفتند :
به خدا كه حرفهاى زيادى مىگفتند ولى من چيزى از حرفها نفهميدم !
جابر رضى الله عنه مىگويد : امام باقر عليه السلام نگاهى به من كرد و لبخندى زد ، سپس فرمود : « اين رويداد به خاطر طغيان و ستمى بود كه داشتند » . عرض كردم : يابن رسول اللَّه ! اين نخ چه بود كه اين قدر شگفتآميز بود ؟ فرمود :
« باقيماندهاى از آنچه آل موسى و آل هارون از خود به جا گذاشته بودند ، فرشتگان آن را برداشتند و بردند و جبرئيل عليه السلام آن را فرود آورد . واى بر تو اى جابر ! ما در پيشگاه خدا مقام و منزلت والايى داريم ؛ اگر ما نبوديم
هامش
( 1 ) - نحل / 26 : سقف بر سرشان از بالا فرود آمد و عذاب و مجازات الهى از آنجا كه ( باور نداشتند و ) نمىدانستند به سراغشان آمد .