به چاه انداخت ، همين كه سطل آب را بالا كشيد ناگاه پسربچهاى به سطل آويخته بود ، به همراهانش گفت : مژده كه پسر بچهاى است ! چون او را بيرون آورد برادران يوسف نزد او رفتند و گفتند : اين بردهء ما است ، ديروز داخل اين چاه افتاد و ما امروز آمدهايم تا او را از چاه بيرون آوريم و يوسف را از دست ايشان گرفتند و او را به كنارى بردند سپس به وى گفتند اگر تو اقرار كنى كه بردهء ما هستى تو را به يكى از افراد اين كاروان مىفروشيم ، اگر نه تو را مىكشيم !
يوسف گفت : مرا نكشيد هر چه خواستيد انجام دهيد ! پس آنها به سمت كاروانيان رفتند و گفتند : آيا كسى از شما مايل است كه اين برده را از ما بخرد ؟ پس مردى از ايشان يوسف را به بيست درهم از آنها خريد ، در حالى كه برادران نسبت به فروش او بىاعتنا بودند ! و آنكه يوسف را خريد او را برد تا وارد مصر كرد ، پس آنكه از اول يوسف را خريده بود به پادشاه مصر ( وزير فرعون ) فروخت و اين است معنى كلام خدا كه مىفرمايد :
« وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً
« 1 »
» .
ابوحمزه مىگويد : از علي بن حسين عليهما السلام پرسيدم : وقتى كه يوسف را به چاه انداختند ، چند سال داشت ؟
فرمود : « هفت ساله بود » .
هامش
( 1 ) - يوسف / 21 : و آن كسى كه او را از سرزمين مصر خريد ( عزيز مصر ) به همسرش گفت : مقام او را گرامى دار ( به چشم بردگان به او نگاه نكن ) شايد براى ما سودمند باشد و يا او را به عنوان فرزند انتخاب كنيم .