تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام السجاد (ع) (مسند امام سجاد ع) (فارسى) — صفحة 545

مساهمون:

ص٥٤٥
برادرانش دفع كند ، از اين رو منتظر بلا از جانب خدا براى يوسف بود به خاطر موقعيت وى در دل پدر و محبّتى كه به او داشت ، و چون برادران يوسف او را از منزل بيرون بردند « 1 » . يعقوب عليه السلام خودش را رساند و يوسف را از دست آنها گرفت و به سينه چسبانيد و دست به گردن او انداخت و گريست ! سپس - با وجود نارضايتى - يوسف را به آنها داد ! و آنها از ترس اينكه مبادا از آنها بگيرد و پس ندهد ! با عجله او را بردند ، همين كه دور شدند او را به سمت انبوه درختان بردند و گفتند : او را مىكشيم و زير اين درختان مىاندازيم تا امشب گرگها او را بخورند ! ولى برادر بزرگشان گفت : « يوسف را نكشيد ، بلكه او را در نهانگاه چاه بيفكنيد ! ( به گونه‌اى كه سالم بماند ) تا بعضى از راهگذران و قافله‌ها او را برگيرند و با خود ببرند ! » « 2 » از اين رو او را به سمت چاه بردند و در نهانگاه چاه انداختند ، در حالى كه گمان مىكردند كه او در آب چاه غرق مىشود ، اما همين كه به پايين چاه رسيد ، فرياد برآورد : اى پسران رومين ! از طرف من به ( پدرم ) يعقوب سلام برسانيد ! همين كه سخن او را شنيدند به يكديگر گفتند : از اينجا پراكنده نشويد تا بدانيد كه او مرده است ! امام عليه السلام فرمود : آنان همچنان در كنار چاه ماندند تا از زنده بودن او نااميد شدند ؛ نزد پدرشان بازگشتند ، « در حالى كه مىگريستند ، گفتند :
هامش
( 1 ) - اين قسمتهاى داستان را در بخش نبوّت به شمارهء ( 3 ) از علل الشّرايع نقل كرده بوديم ولى چون در اينجا كاملتر بود ناگزير تمام حديث را دوباره ترجمه و نقل كرديم - م . ( 2 ) - يوسف / 10 .