سر او را بين دو سنگ قرار ده ، سپس او را بكوب ! و چون او را كشت نمىدانست چه كند ! دو كلاغ آمدند ، شروع به زدن يكديگر كردند تا اينكه يكى ديگرى را كشت ، سپس با چنگالهايش زمين را گود كرد و لاشهء او را در آنجا دفن كرد
پس قابيل گفت :
« يا وَيْلَتى أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَأُوارِيَ سَوْأَةَ أَخِي فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ »
« 1 » سرانجام گودالى براى او كند و پيكر او را در آن گودال به خاك سپرد ، و اين سنّتى شد كه مردگان را به خاك مىسپارند .
پس از آن قابيل نزد پدرش برگشت و پدرش ديد هابيل همراه او نيست ، اين بود كه آدم عليه السلام از قابيل پرسيد : پسرم را چه كردى ؟
قابيل گفت : مگر مرا به نگهبانى او فرستاده بودى ؟ !
آدم عليه السلام فرمود : با من تا قربانگاه بيا ! و از سويى به قلب آدم عليه السلام كار قابيل الهام شده بود ، همين كه به محل قربانى رسيد ، كشته شدن هابيل معلوم شد ، و آدم عليه السلام آن زمينى را كه خون هابيل پذيرفته بود لعن و نفرين كرد .
آدم عليه السلام مأمور شد تا قابيل را لعنت كند و از آسمان قابيل را ندا آمد كه تو از رحمت خدا دور شدى چنان كه برادرت را كشتى . از اين رو زمين خون را نمىنوشد ( جذب نمىكند ) پس آدم عليه السلام برگشت و تا چهل شبانه روز براى هابيل گريه كرد ، و چون به درگاه خدا ناليد و شكوه كرد ، خداوند بر او وحى كرد كه به تو در عوض هابيل پسرى خواهم داد ، اين
هامش
( 1 ) - مائده / 31 : اى واى بر من ! آيا بايد من از اين زاغ هم ناتوانتر باشم و نتوانم همانند او جسدبرادرم را دفن كنم سرانجام از كردهء خود پشيمان شد .