موعظه كرده باشى !
امام مجتبى عليه السلام به منبر رفت و پس از حمد وثناى الهى فرمود :
اى مردم ! هر كه مرا مىشناسد كه مىشناسد و هر كه نمىشناسد ( بداند ) كه من حسنبن علي بن ابىطالب ، پسر بانوى زنان جهان ؛ فاطمه دختر رسول خدايم ، من فرزند بهترين خلق خدايم ، منم پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، من پسر صاحب فضايلم ، منم پسر صاحب معجزات و دلايل ، من پسر اميرمؤمنانم ، منم آن كه از حقم بازداشتند ، من و برادرم حسين دو سرور جوانان اهل بهشتيم ، منم پسر ركن و مقام ، منم فرزند مكه و منى ، منم پسر مشعر و عرفات !
سخنان امام عليه السلام به اينجا كه رسيد ، معاويه گفت : اى ابومحمد ! در وصف خرماى تازه سخن بگو و از اين حرفها بگذر ! پس امام عليه السلام در پاسخ وى فرمود : باد بر آن مىوزد ، و گرماى تابستان آن را مىپزد . و سرماى هوا آن را خوشبو مىكند . اينها را گفت ، دوباره دنباله سخنش را گرفت و گفت : منم پيشواى خلق خدا و پسر محمد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم .
معاويه ترسيد كه مبادا در ادامه سخن مردم را بر او بشوراند ، گفت : يا ابامحمد ! آنچه گفتيد ، كفايت مىكند فرود آييد ! از اين رو امام عليه السلام از منبر به زير آمد . » . « 1 »
37 - از ابوحمزهء ثمالى نقل كرده ، مىگويد : به حج رفتم ، خدمت علي بن حسين عليهما السلام رسيدم ، رو به من كرد و فرمود : « اى ابوحمزه ! مىخواهى از خوابى كه ديدهام براى تو نقل كنم ؟ در خواب ديدم كه گويا وارد بهشت
هامش
( 1 ) - امالى صدوق : ص 107 .