سپس به يوسف فرمان داد و گفت : « وارد مجلس آنان شو ! و زنان چون او را ديدند ، بسى بزرگ و زيبا يافتند و ( به جاى ترنج ) دستهايشان را بريدند و گفتند » « 1 » آنچه را كه گفتند .
پس همسر عزيز خطاب به ايشان كرده و گفت : اين است ، آن كسى كه مرا ( به خاطر عشقش ) ملامت مىكرديد ! و زنان از نزد وى بيرون شدند در حالى كه هر كدام از آنها پنهانى نديم خود را نزد يوسف فرستادند تا با او ديدارى داشته باشند ولى او خوددارى كرد و گفت : ( پروردگارا ! ) « اگر كيد و مكر و نقشههاى خطرناك اين زنان را از من بازنگردانى ، قلب من به آنها متمايل مىگردد و از جاهلان خواهم بود » « 2 » پس خداوند نقشهء آنها را نسبت به او نقش بر آب كرد .
بارى پس آنچه از ماجراى يوسف و زن عزيز مصر و زنان مصرى شايع شد ، و از طرفى براى پادشاه پس از آن كه سخن آن كودك را شنيد قضيّه روشن شد . با وجود اين مصلحت ديد تا مدتى او را زندانى كند ، از اين رو او را در يك بازداشتگاهى زندانى كرد و با يوسف دو جوان نيز وارد زندان شدند كه داستان آن دو و داستان يوسف را خداوند در قرآن ذكر كرده است . »
ابوحمزه مىگويد : مطلب به اينجا كه رسيد سخن على بن حسين عليهما السلام قطع شد . « 3 »
4 - از زيد بن على عليه السلام نقل كرده ، مىگويد : از سيد عابدان عليه السلام پرسيدم ،
هامش
( 1 ) - يوسف / 31 .
( 2 ) - يوسف / 33 .
( 3 ) - علل الشّرايع : 1 / 43 .