سلطنت ايشان زوال يافت . نامه را مخفيانه براى حجّاج فرستاد .
على بن حسين عليهما السلام پس از اطّلاع ( به رؤياى صادقه ) از ماجرا طى نامهاى به عبدالملك نوشت : « از آنچه راجع به ريختن خون بنىهاشم نوشته بودى اطّلاع يافتم ، خداوند به پاس اين سخن تو سلطنت تو را استوار و عمرت را افزون كرد » و نامه را وسيلهء غلامش به تاريخ همان ساعتى كه عبدالملك نامهء خود را براى حجّاج فرستاده بود ، فرستاد ، همين كه غلام رسيد و نامه را به عبدالملك داد ، عبدالملك نگاهى به تاريخ نامه كرد ، ديد درست همان تاريخ نامهاى است كه او براى حجّاج نوشته بود . ترديدى در درستى سخن زينالعابدين نكرد و از آن بابت خوشحال شد و كيسهاى زر براى آن حضرت فرستاد و از او خواست كه تمام نيازمنديهاى او و اهل بيت و دوستانش را برآورده مىسازد !
امام عليه السلام در نامهء خود نوشته بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را در خواب ديدم ، و او مرا از آنچه تو به حجّاج نوشته بودى آگاه ساخت و از آن بابت شكرگذار بود . « 1 »
5 - حافظ ابونعيم به نقل از ابن شهاب زهرى ، مىگويد : روزى كه عبدالملك بن مروان على بن حسين عليهما السلام را از مدينه به شام مىبرد ، او را در زنجير گران بسته و چندين محافظ بر او گمارده بود ، من از مأموران اجازه خواستم تا به خدمت آن حضرت برسم ، سلامى عرض كنم و خداحافظى نمايم ! به من اجازه دادند ، بر آن حضرت وارد شدم در حالى كه زير سقف گنبدى شكل ، پاها در زنجير و غل و جامعه در دستهاى آن
هامش
( 1 ) - خرائج : ص 232 و كشف الغمه : 2 / 112 .