نمىشناخت ، پرسيد : اين كيست كه پيشاپيش ما طواف مىكند و هيچ توجّهى به ما ندارد ؟ ! گفتند : اين على بن حسين عليهما السلام است ، عبدالملك همانجا نشست و گفت : او را نزد من بياوريد ؛ آوردند ، رو به آن حضرت كرد و گفت : اى على بن حسين ! من كه كشندهء پدر تو نيستم پس چرا نزد ما نمىآيى ؟
فرمود : « قاتل پدر من با كار خودش دنياى پدرم را نابود كرد ولى پدرم آخرت او را بر باد داد ، بنابراين اگر تو هم دوست دارى همانند او باشى ، باش ! »
عبدالملك گفت : هرگز ! ولى نزد ما بيا تا از دنياى ما برخوردار شوى ! زينالعابدين عليه السلام پس از شنيدن سخن وى عباى خودش را پهن كرد و گفت : « خداوند ! حرمت اولياى خودت را به او بنمايان ! » ناگهان عباى حضرت پر از مرواريدهايى شد كه درخشش آنها چشم را مىربود ! آنگاه فرمود : « كسى كه چنين حرمتى در پيشگاه پروردگار خود دارد آيا نيازمند به دنياى تو است ؟ » سپس گفت : « خدايا آنها را بگير كه ما را نيازى به آنها نيست » . « 1 »
4 - و نيز آورده است كه حجّاج بن يوسف در نامهاى به عبدالملك نوشت : اگر مىخواهى سلطنت تو پايدار بماند على بن حسين عليهما السلام را بكش ! عبدالملك در پاسخ او نوشت : اما بعد ، مرا از ريختن خون بنىهاشم دور نگهدار و خود خون آنها را بريز ؛ زيرا كه من شاهد بودم ، خاندان ابوسفيان وقتى كه دستشان به خون آنها آلوده شد ، ديرى نپاييد كه
هامش
( 1 ) - خرائج : ص 232 .