بمدينة السلام فرأيت أبا عمرو عنده ، فقلت : إنّ هذا الشيخ وأشرت إلى أحمد بن إسحاق وهو عندنا الثقة المرضيّ ، حدّثنا فيك بكيت وكيت واقتصصت عليه ما تقدّم يعني ما ذكرناه عنه من فضل أبي عمرو ومحلّه ، وقلت : أنت الآن ممّن لا يشكّ في قوله وصدقه فأسألك بحقّ اللّه وبحقّ الإمامين اللّذين وثّقاك هل رأيت ابن أبي محمّد الّذي هو صاحب الزّمان عليه السّلام ؟ فبكى ، ثمّ قال : على أن لا تخبر بذلك أحدا وأنا حيّ . قلت : نعم .
قال : قد رأيته عليه السّلام وعنقه هكذا - يريد أنّها أغلظ الرقاب حسنا وتماما - قلت : فالاسم قال : نهيتم عن هذا .
شرح
وديديم كه أبا عمرو هم آنجاست ، من [ با ديدن أبا عمرو ] به أحمد بن إسحاق اشاره كرده وگفتم : اين شيخ در نظر ما مورد اطمينان وپسنديده است ودر خصوص تو چنين وچنان گفتهاند وحديث قبلي را كه در فضل ومنزلت أبى عمرو بود براي أو بازگو كردم ودر ادامه گفتم : تو الآن از جمله افرادى هستى كه هيچ شكى در قول وصداقتتان نيست ، از تو خواهش مىكنم به حقّ خداوند وحقّ دو امام بزرگوارى كه تو محل اطمينان آنها بودى وتو را مورد وثوق خود قرار دادند ؛ بگو كه آيا فرزند برومند امام حسن عسكرى صاحب الزمان عليه السّلام را ديدهاى ؟
أبا عمرو گريه كرد وبعد فرمود : به شرطي مىگويم كه تا مادامى كه من زنده هستم اين خبر را براي احدى بازگو نكنى . گفتم : بله ، چشم . گفت : آن حضرت را ديدهام وگردن مباركش اينگونه بود [ گردن حضرت را وصف كرد ] مقصود أبا عمرو اين بود كه گردن حضرت از ساير گردنها درشتتر وزيباتر بود [ ممكن است اشاره به سلامتى وصحّت حضرت هم باشد ] . گفتم : اسم حضرت چيست ؟ گفت : از ذكر نامش نهى شدهايد .