فاجتمعنا حوله ونظرنا إلى الحدقتين صحيحتين ، فقال له أبو حامد : تراني وجعل يده على كلّ واحد منّا ، وشاع الخبر في النّاس والعامّة ، و ( انتابه ) النّاس من العوامّ ينظرون إليه .
وركب القاضي إليه وهو أبو السائب عتبة بن عبيد اللّه المسعوديّ وهو قاضي القضاة ببغداد ، فدخل عليه فقال له : يا با محمّد ما هذا الّذي بيدي وأراه خاتما فصّه فيروزج ، فقرّبه منه فقال : عليه ثلاثة أسطر فتناوله القاسم رحمه اللّه فلم يمكنه قراءته وخرج النّاس متعجّبين يتحدّثون بخبره ، والتفت القاسم إلى ابنه الحسن فقال له :
إنّ اللّه منزّلك منزلة ومرتّبك مرتبة فأقبلها بشكر ، فقال له الحسن : يا أبه قد قبلتها قال القاسم : على ماذا ؟ قال : على ما تأمرني به يا أبه ، قال : على أن ترجع عمّا أنت عليه من شرب
شرح
ما همگى أطراف أو جمع شديم وبه دو چشم صحيح وسالم أو نگاه مىكرديم .
أبو حامد گفت : مرا مىبينى ؟ دستش را روى تكتك ما گذارد .
خبر بينا شدن قاسم در بين مردم وأهل سنّت پيچيد . مردم از أهل سنّت مىآمدند وبه أو نگاه مىكردند .
قاضى القضاة بغداد كه نامش أبو سائب عتبة بن عبيد اللّه مسعودى بود ، سوار مركب شد وبه ديدن قاسم آمد ، وى انگشترىاش را كه نگين فيروزه داشت ، در دستش گرفت وبه قاسم گفت : اى ابا محمّد ! اينكه در دست من است چيست ؟ وانگشتر را به قاسم نزديك كرد . قاسم گفت : روى نگين اين انگشترى سه سطر نوشته شده . آن را گرفت تا بخواند ، امّا ضعف اجازه اين كار را نداد . ومردم از آنجا رفتند وبا تعجب اين ماجرا را به ديگران خبر مىدادند .
بعد از رفتن مردم ، قاسم رو به پسرش كرد وگفت : خداوند تبارك وتعالى تو را به مرتبه ومنزلتي مىرساند ، با شكرگزارى به درگاهش آن را قبول كن . حسن گفت : قبول مىكنم . قاسم گفت : چگونه قبول مىكنى ؟ حسن گفت : به هر شرط وصورتي كه شما امر بفرماييد پدر جان . گفت : آن امر به اين طريق است كه ديگر شرب خمر نكنى واز آن