يكپارچگى بنى اسرائيل ستوديم ، ( قارون ) عليرغم ثروت بيكرانش در آرزوى دست يافتن بر منصب رياست قربانگاه بود اما چيزى نگذشت كه زمين دهان گشوده و او را با خود خواهيهايش در خود فرو برد ، در كنار موسى و به همراه خضر از ( مجمع البحرين ) گذشتيم و از راز حكمتهاى اين مصاحبت بهره جستيم ، با او شاهد تجلى شكوهمند امت پيامبر آخر الزمان ، و عاشقان مولى الموحدين ( ع ) بر فراز كوه طور بوديم . در كنار ( يوشع بن نون ) و در ستيزى با گروه منافقين ، صفورا را كه شرم از چهرهاش هويدا بود به اسارت برديم و با ( بلعم باعورا ) سوار بر استر جهل و غرور تا وادى نيستى همسفر شديم . بسان ( اسماعيل صادق الوعد ) حاضر گشتيم بر وعده خويش تا روز محشر پابرجا بمانيم . با ( الياس ) سالها در بيابانها آواره گشتيم . و ( ذو الكفل ) را ديديم كه جز براى خدا به خشم نيامده در مجلس حكيمانه ( لقمان ) زانو زديم و بر كشتى ايمان نشسته و بادبان توكل برافراشتيم . با ( اشموئيل ) شاهد كشته شدن ( جالوت ) بوديم . و نشانه حكومت ( طالوت ) را كه ( صندوق سكينه و آرامش ) و رايحهء بهشتى بود به چشم دل مشاهده كرديم . با ( داود ) به ساخت زرههاى جنگى مشغول شديم و تمام ذرات هستى را ديديم كه چگونه همراه او به تسبيح و تقديس ذات بارى تعالى مشغولند ، در محضر ( ثامن الحجج « ع » ) استبصار يافته و غبار تهمت دلدادگى به ( اوريا ) را از چهره پاك او زدوديم . ( اصحاب سبت ) را ديديم كه چگونه از پس شكستن حرمت ايام به بوزينگانى مسخ شده تبديل گشتند .
( آصف بن برخيا ) را كه بهرهاى از اسم اعظم داشت ، ديديم كه چگونه در يك چشم بر هم زدن تخت ( بلقيس ) را در برابر سليمان حاضر نموده بر سر سفره ( سليمان ) نبى كه دامنه حكومتش از ( شامات تا اصطخر ) گسترش يافته بود جز چند قرص نان خشك نيافتيم ، باد را ديديم كه چگونه در قبضهء اختيار او قرار داشت و اسبان بىشمارى را كه از برابر ديدگانش رژه مىرفتند ، با او از وادى مورچگان عبور كرديم بدون آنكه مورچهاى زير سم ستوران له شود . شاهد نعمتهاى بىشمار ( قوم سباء ) بوديم كه چگونه با نافرمانى در معرض ( سيل عرم ) واقع گشتند . با ( اهل ثرثار و اصحاب رس ) ملاقاتى كوتاه داشتيم و دانستيم چگونه در اوج عزت و فراخى از زمين و آسمان هدف تيرهاى آتشين قرار گرفتند . جاسوسان را ديديم كه چگونه در
قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 698
مساهمون: السيد نعمة الله الجزائري
ص٦٩٨