خود به غارى رسيدند آنها هنگامى كه درون غار به استراحت مشغول بودند ناگهان صخرهاى عظيم درب ورودى آن را مسدود ساخت آنگاه آنها هر يك از سر صدق و اخلاص به مناجات با خداوند پرداختند . اولى مىگفت خداوندا روزى با آنكه مالى بسيار را به زنى بخشيده بودم تا تصاحبش نمايم لكن در موقع دست زدن به گناه عظمت ترا به خاطر آورده و از آلودگى كناره جويى كردم . حال كه از گذشته من مطلع هستى راهى را براى خروج از اين غار به رويمان بگشا . در همين هنگام تخته سنگ شكافى برداشت و روزنهاى باريك به بيرون آشكار گشت . دومى شخص گفت :
خداوندا تو خود مىدانى كه من گروهى را به استخدام خويش درآورده و مزد آنها را در پايان روز بطور كامل پرداخت مىكردم و آنگاه كه نيم درهمى از كسى نزد من باقى مانده بود با آن به تجارت پرداختم تا آنكه صاحب ثروتى بسيار شدم وقتى آن شخص نزد من آمده و امانت خويش را خواستار گرديد من نيز ده هزار درهم به دو بخشيدم حال اگر چنين است روزنهاى را به طرف بيرون در برابر چشم ما بگشا . در اين لحظه سنگ شكاف بزرگترى پيدا كرد بطوريكه مىشد كاملًا بيرون غار را مشاهده كرد . در اين لحظه فرد سوم به صحبت درآمده و گفت بار خدايا روزى را بخاطر مىآورم كه پدر و مادرم در خواب بودند من ظرفى از شير را بر ايشان آوردم از طرفى هم نمىخواستم آنها را از خواب بيدار نمايم و از طرف ديگر مىترسيدم حشرهاى داخل ظرف شير بيافتد و به همين خاطر تا هنگاميكه از خواب بيدار شوند بالاى سرشان ايستادم و من اين كار را تنها براى جلب خوشنودى تو انجام دادم پس بار خدايا اينك راه گريزى بر ايمان فراهم ساز . ناگهان تخته سنگ مقابل غار از هم متلاشى گشت و راه خروج نمايان شد . به همين خاطر است كه رسول اكرم ( ص ) مىفرمايند : كسى كه با خداوند از سر صدق به صحبت نشيند حتما نجات خواهد يافت . [ 1 ] ذكر اين روايت در اينجا بدانجهت است كه بعضى مىپندارند اهل رقيم همين سه تن مىباشند على بن ابراهيم مىگويد : « رقيم » دو قطعه لوح مسى است كه بر
هامش
[ 1 ] بحار - ج 14 - ص 426 .