تو خواهم داد كه اين مقدار ياقوت و مرواريد و سنگهاى گرانقيمت را برايم تهيه نمايى ، جوان فرصت مشورت خواست او از همانجا به سراغ عيسى آمد و جريان ملاقات خود با پادشاه و آنچه ميان آنها گذشته بود را به اطلاع آنحضرت رسانيد عيسى نيز از جوان خواست تا به خرابهاى در گوشهاى از شهر برود چرا كه به امر خداوند سنگهاى آنجا به جواهرات گرانبهايى تبديل شده است تا وى بتواند آنها را نزد پادشاه ببرد . هنگاميكه جوان جواهرات را به خدمت پادشاه آورد وى متعجب گشت و براى آزمودن مجددش از وى خواست تا مقدارى ديگر از سنگهاى قيمتى برايش تهيه نمايد . بار دوم كه جوان به خدمت پادشاه رسيد شگفتى وى دو چندان شد و در خلوت از رازش جويا شد و هنگاميكه دريافت محرك اصلى او در اين ماجرا عيسى بن مريم است از وى دعوت رسمى به عمل آورد تا دخترش را به ازدواج آن جوان درآورد . از طرفى چون پادشاه فرزند ذكورى نداشت و لا يتعهدى خود را نيز به داماد جديدش بخشيد و بعد از دو شب از دنيا رحلت نمود و آن جوان بر سرير پادشاهى تكيه زد . اينك ماموريت عيسى به پايان رسيده بود . اما قبل از وداع پادشاه جوان از او پرسيد من در حيرت ماندهام اگر تو توانايى دارى كه مرا از چنان وضعيت اسفبارى به تاج و تخت رسانى پس چرا خودت از اين امتياز بهره نمىجويى عيسى در پاسخ او گفت : دانشمند الهى و كسى كه فناى دنيا و پستى آن را مىداند هرگز به چنين امورى سطحى تن در نخواهد داد . من در مقام تقرب به خداوند و محبت او به لذتى معنوى دست يافتهام كه لذات دنيوى در برابرش پشيزى ارزش ندارد ، جوان كه به صحبتهاى عيسى به دقت گوش فرا مىداد گفت : پس اگر اين گونه است چگونه بهترين را براى خود برگزيدى و مرا در چنين مهلكهاى گرفتار ساختى ؟ عيسى در پاسخ گفت : خواستم گفتههايم مايه عبرتى براى ديگران باشد . بعد از آن جوان تخت پادشاهى را ترك گفت و در زمره اصحاب آنحضرت درآمد . عيسى نيز نزد حواريون كه مشغول يافتن گنج بودند برگشته و به آنها گفت اين جوان همان گنجى است كه گفته بودم در داخل اين شهر به جستجويش خواهم رفت . [ 1 ]
هامش
[ 1 ] بحار الانوار - ج 14 - ص 280 .