تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 588

مساهمون:

ص٥٨٨
مىطلبيد اما بارى تعالى به او وحى مىفرستاد كه بنده من از راهى كه امر گشته است وارد نمىشود چرا او بايد در موقع دعا با شك و ترديد نسبت به پيامبرى تو از من چيزى را بخواهد ؟ ! آنگاه عيسى ( ع ) از وى پرسيد آيا در موقع دعا و تضرع نبوت مرا باور نداشتى ؟ آن شخص بدروغ قسم ياد كرد كه چنين نبوده است ! اما در عين حال از عيسى خواست تا دعا نمايد خداوند شك نسبت به او را از دلش خارج نمايد . كمى بعد توبه آن شخص پذيرفته شد و در زمره افراد مستجاب الدعوه خانواده‌اش درآمد . [ 1 ] در بحار الانوار آمده است روزى عيسى ( ع ) به اتفاق حواريون از كنار شهرى مىگذشتند آنها هنگام عبور در بيرون شهر گنجى را يافتند و از عيسى خواستند تا مدتى را در آن به تفحص مشغول شوند شايد به اشياء قيمتى بيشترى دسترسى يابند . عيسى ( ع ) به آنها گفت : شما به كار خويش بپردازيد من هم در جستجوى گنج خود در داخل اين شهر هستم سپس از آنها جدا گشته و به منزل پيرزنى درآمد كه با تنها پسرش در نهايت فقر و تنگدستى زندگى مىكردند عيسى ( ع ) بعد از گفتگو با فرزند آن پيرزن در او نشانه‌هايى از فراست و استعداد رشد را يافت اما در ضمن متوجه شد كه جوان از مشكلى رنج مىبرد و غبار اندوه بر چهره‌اش نشسته است . هنگامى كه آن حضرت از او توضيح خواست متوجه شد كه به دختر پادشاه سرزمين خود دلبسته است اما به علت فقر جرئت ابراز محبت خويش را ندارد . عيسى ( ع ) كه اندوه جوان را ديد به او گفت كه من چاره‌اى انديشيده‌ام . فردا صبح هنگامى كه وزيران و درباريان خواستند به حضور پادشاه برسند به آنها بگو كه جوانى براى خواستگارى دختر شاه آمده است . و دقيقا عكس العمل آنها را زير نظر داشته باش و آنچه ديدى را در بازگشت براى من بازگو كن جوان صبح روز بعد بر اساس توصيه عيسى مطلب خود را به گوش وزيران رسانيد اما آنها وى را مورد تمسخر قرار دادند و هنگامى كه پادشاه را در جريان امر قرار دادند از جوان خواست تا به حضورش برسد و با استهزاء و ريشخند به او گفت : من در صورتى دخترم را به
هامش
[ 1 ] كافى - ج 2 - ص 400 .
قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 588 | السيد نعمة الله الجزائري / عزيزى