تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 562

مساهمون:

ص٥٦٢
بلند و پشمينه مشاهده كرد كه چگونه از سينه خود زنجيرها را عبور داده و بر ستون مسجد بسته‌اند تا بدينوسيله به اعتكاف و تهجد بپردازند از مادرش خواست تا براى او نيز جامه‌اى همانند آنان تهيه نمايد تا به بيت المقدس درآمده و همراه عابدان آنجا به تضرع و رياضت بپردازد ابتدا زكريا با خواسته او مخالفت ورزيد چرا كه عقيده داشت او هنوز بسيار خردسال است اما يحيى از پدرش پرسيد آيا كسانى كوچكتر از من ، ديده از اين جهان فرو نبسته‌اند ؟ ذكريا كه شوق فرزندش را ديد از مادرش خواست تا براى او لباسى همانند رهبانان تهيه نمايد مدتى از عبادت يحيى در بيت المقدس گذشت تا آنكه از شدت عبادت و شب زنده‌دارى به استخوان پاره‌اى تبديل گشت ، يحيى كه از وضعيت ظاهرى خود دلتنگ گشته بود به درگاه خداوند تضرع و زارى نمود . بارى تعالى خطاب به او فرمود : به عزتم سوگند اگر مىدانستى كه آتش جهنم چه سوزشى دارد بجاى جامه پشمينه بر تنت زره‌اى آهنين مىنمودى . مىگويند يحيى از پس اين خطاب الهى آنقدر گريست كه گوشت گونه‌هايش از هم جدا گشت . خبر اين حادثه به گوش زكريا رسيد او سراسيمه نزد فرزندش حاضر گشت و به وى گفت : فرزندم چرا با خود چنين مىكنى من از خدا خواستم تا تو را روشنى چشم من قرار دهد يحيى در پاسخ پدرش گفت : آيا شما بارها به من نگفتيد ميان بهشت و جهنم گذرگاهى است كه فقط گريه كنندگان از ترس خداوند قادر به عبور از آن خواهند بود . سپس مادر يحيى با تكه‌اى نمد اشكهاى چشم فرزندش را پاك نمود . مىگويند زكريا هرگاه مشغول موعظه‌اى بود و يحيى را در ميان جمعيت مىديد بخاطر روحيه لطيف او نامى از بهشت و جهنم نمىبرد . روزى او يحيى را كه در كنار جمعى از مردم نشسته بود ، نديد و به گمان اينكه فرزندش در ميان جمع نيست پيرامون جهنم شروع به صحبت كرد او مىگفت : در دوزخ كوهى است بنام « سكران » و ميان آن كوه دره‌اى است بنام « غضبان » كه همراه با خشم خداوند غضبناك مىگردد در آن دره چاهى است به اندازه صد سال راه كه درونش جعبه‌هايى از آتش قرار داده شده است درون آن جعبه‌ها نيز صندوقچه‌ها و جامعه‌ها و زنجيرهايى از آتش نهاده‌اند . در اين لحظه يحيى از ميان جمع برخواسته