تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى) — صفحة 416

مساهمون:

ص٤١٦
روزى مادرش از او خواست تا به ميان بيشه رفته و به گوساله‌اى كه پدرش براى او به ارث نهاده سرى بزند و نشانه گوساله آنست كه از ميان پوستش نور زرد رنگى به مانند خورشيد به اطراف ساطع مىگردد جوان داخل بيشه شد و خداوند را به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب قسم داد تا آنحيوان نزد او حاضر گردد چيزى نگذشت كه گاوى زرد رنگ به او نزديك گشته و گفت : اى جوان نيكوكار بر پشت من بنشين اما پسرك پاسخ داد مادرم مرا امر كرده تا فقط گلوى ترا نوازش دهم . سپس به همراه آن گاو به راه خويش ادامه دادند كمى بعد ابليس به صورت چوپانى در مقابل آنها ظاهر گشت و به پسرك گفت : چوپانى هستم كه بسوى خانواده‌ام مىروم لكن گاوم را در ميان راه گم كرده‌ام اينك از تو مىخواهم كه نجاتم بخشى و گاوت را به من بسپارى تا بعداً در ازايش دو گاو به تو بازگردانم آن جوان گفت : اگر در كلامت اخلاص وجود داشته باشد يقينا خداوند كفايت خواهد نمود . ابليس مجدداً اصرار نموده و گفت بجاى گاوت ده گاو به تو خواهم بخشيد اما آن جوان قاطعانه به چوپان گفت كه از جانب مادرش اجازه‌اى براى اين كار ندارد چيزى نگذشت كه آن شخص به صورت پرنده‌اى در افق ناپديد گشت . در اين لحظه گاو زرد رنگ به صدا درآمد و گفت آن چوپان در حقيقت شيطان بود كه مىخواست مرا از تو جدا نمايد اما فرشته‌اى الهى بخاطر احسان تو در حق پدر و مادرت مرا از دست او نجات بخشيد ، روزها گذشت تا آنكه مادر جوان خطاب به پسرش گفت : هيزم شكنى و عبادت در شب و نگهدارى از من ترا به زحمت انداخته است بهتر است اين گاو را به سه دينار بفروشى تا زندگى خويش را از اين راه اداره نماييم . پسرك در اجراى فرمان مادرش به بازار فروش آمد اما فرشته‌اى الهى در تعقيب او بود تا نتيجه احسان به پدر و مادر را به دو بنماياند . آن فرشته دوبار به عنوان خريدار در برابر جوان ظاهر شد و يك بار حاضر شد به مبلغ 6 دينار و بار ديگر به مبلغ دوازده دينار آن گاو را خريدارى نمايد اما جوان هر بار تذكر مادرش را كه گفته بود آن را بيش از سه دينار نفروشد به خاطر مىآورد . تا آنكه در مرتبه سوم پير زن به فرزندش گفت در حقيقت آن خريدار مامور خداوند است بهتر است از او سؤال كنى آيا صلاح است كه گاو خود را بفروشيم يا نه ؟ جوان به نزد همان شخص آمد و سؤال مادرش را مطرح