نزديك شده و بر شرق و غرب آن مسلط گشته است و هنگاميكه روياى خويش را براى قومش باز گفت او را ذوالقرنين ناميده و مورد عزت و احترام بيشتر قرار دادند .
اولين اقدام ذوالقرنين اين بود كه مردم را به اسلام و توحيد فرا خواند او به قومش فرمان داد تا مسجدى بسازند كه طول آن چهار صد ذراع و عرض صحنش بيست و دو ذراع و ارتفاعش صد ذراع بود . مردم از او توضيح خواستند كه چگونه فاصله بسيار ميان دو ديوار را با چوب به يكديگر متصل سازند و ذوالقرنين به آنها فرمان داد تا چوبها را با خاك اندود كنند و سپس به آنها طلا و نقره بيافزايند و از مخلوط آنها قطعاتى از مس و ورقهاى فولادى گداخته شده فراهم آورند . چيزى نگذشت كه آن مسجد با سقفى محكم و بلند برافراشته گشت . سپاه ذوالقرنين شامل 4 لشگر بود و هر لشگرى از ده هزار نفر تشكيل يافته بود . ذوالقرنين افرادى را به اقصى نقاط مملكت خويش فرستاد تا آنها را از حركت خويش به سوى شرق و غرب آگاه سازد قومش اطراف او جمع شده و از وى خواستند تا ديگران را در اين سفر بر آنها ترجيح ندهد چرا كه او در ميان همين قوم به دنيا آمد و اختيار جان و مال مردم نيز با او بود .
ذوالقرنين در جواب مردم گفت : قول و رأى شما براى من حجت است اما من بسان كسى هستم كه اختيار در كفم نمىباشد و از جايى ديگر هدايت مىگردم . بهتر است در مسجد تجمع نمائيد و از مخالفت نيز بپرهيزيد . چرا كه هلاكت عاقبت آن خواهد بود . آنگاه از فرماندار اسكندريه خواست تا به آبادانى مسجدش بپردازد و مادرش را مورد اكرام قرار دهد فرماندار ، مادر ذوالقرنين را بخاطر فراقى كه نزديك بود آشفته ديد ، دستور داد تا براى تسلى خاطر او تمام مردمى كه در ادوار گذشته دچار مصيبت و بلا گشته بودند به شكلى شناخته شوند او ابتدا روز معينى را براى تجمع مردم معين نمود اما هنگامى كه روز موعود رسيد منادى بانگ برآورد كه تنها كسانى مىبايست در اجتماع مذكور حضور يابند كه هيچگونه مصيبتى را متحمل نگشتهاند قوم ذوالقرنين كه اين شرط را شنيدند همگى در خانهها محبوس گشتند
هامش
دختران امپراطور روم بود و چون بدنش رايحه نامطبوعى داشت براى معالجه بيماريش از برگهاى درختى بنام اسكندروس استفاده كردند . بعدها كه هلاله صاحب پسرى شد او را به اين مناسبت اسكندروس نام نهادند و بر اثر كثرت استعمال و تخفيف به اسكندر معروف گشت