( 1 )
( دلائل حضرت صاحب الامر عليه السّلام )
( 2 ) 1 - محمد بن يعقوب از محمد بن ابراهيم بن مهزيار روايت مىكند كه من در هنگام وفات حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام دچار شك و ترديد شدم ، در نزد پدرم اموال زيادى جمع شده بود و او اموال را برداشت و سوار كشتى گرديد و من هم با وى حركت كردم و قصد مشايعت او را داشتم ، پس از مختصرى راهپيمائى ، پدرم گرفتار تب شديدى شد و گفت : اى پسر مرا برگردان كه اينك مرگ من فرا رسيد .
پس از اين به من گفت : از خدا بترس و اين اموال را به اهلش برسان و بعد از وصيت مرد ، من با خود گفتم : پدرم مقصودش اين بود كه اموال در راه بدى خرج نگردد ، و اكنون من اين اموال را برميدارم و به عراق ميروم و در كنار شط منزلى كرايه ميكنم و كسى را هم از جريان كارم اطلاع نميدهم ، و اگر چنانچه مطلب مانند زمان عسكرى عليه السّلام بر من روشن شد مال را به اهلش برميگردانم و اگر معلوم نگرديد با همين پولها مشغول عيش و نوش ميشوم .
در اين هنگام به طرف عراق حركت كردم و در كنار شط منزلى را كرايه كردم و چند روز از اقامت من نگذشته بود كه ناگهان رقعهاى بدستم رسيد ، هنگامى كه رقعه را از نامهرسان گرفتم ديدم در نامه نوشته شده : اى محمد اكنون با خود مقدارى پول دارى ، و بالاخره تمام جريان و قضيه مرا نوشته بود و من از اين نامه در شگفت شدم و پولها را به قاصد دادم ، چند روز در تعقيب اين جريان مغموم و محزون بودم بار ديگر براى من نامهاى رسيد و در آن نوشته بود كه ما تو را در جاى پدرت نصب كرديم و اينك حمد خداوند را به جاى آور .
( 3 ) 2 - و از ابو عبد اللَّه شيبانى روايت كرده كه گفت : مقدارى اثاثيه كه از آن جمله يك دست بند طلائى بود و تعلق به مرزبانى حارثى داشت خدمت آن جناب رسانيدم ، تمام اشياء را جز دست بند طلائى پذيرفت و مرا امر كرد دست بند را بشكنم ، هنگامى كه دست بند را شكستم در ميان آن آهن و مس مشاهده كردم ، پس از استخراج آهن