( 1 ) 6 - طاوس يمانى گويد : در شبى وارد حجر شدم در اين هنگام علي بن الحسين وارد شد وى مدتى نماز خواند و پس از آن به سجده رفت گفتم اينك مرد صالحى از خاندان نبوت به سجده رفته و لازم است گوش دهم تا وى در سجده چه ميگويد پس از اين گوش فرا دادم حضرت ميگفت : « عبيدك بفنائك ، مسكينك بفنائك ، فقيرك بفنائك ، سائلك بفنائك » طاوس گويد : من اين جملات را در هر گرفتارى كه خواندم خداوند او را رفع كرد .
( 2 ) 7 - ابراهيم بن على از پدرش روايت كرده كه گفت : من با على بن الحسين عليهما السّلام حج به جا آوردم ، گاهى شترش بكندى راه ميرفت ، وى تازيانه را به طرف او اشاره ميكرد پس از اين ميگفت : واى اگر قصاصى در بين نبود ، بعد دست خود را از شتر برميگردانيد ( 3 ) همين راوى گويد : آن حضرت هنگامى كه پياده براى حج حركت ميكرد مسافت بين مكه و مدينه را در بيست روز طى ميكرد .
( 4 ) 8 - ابو محمد حسن بن محمد علوى گويد : يكى از خويشاوندان حضرت زين العابدين عليه السّلام در مقابل آن حضرت قرار گرفت و او را ناسزا گفت ، حضرت به او چيزى نفرمودند ، هنگامى كه از محضر آن جناب بيرون گرديد به همنشينانش فرمودند شما مطالب اين مرد را شنيديد ، من دوست دارم با من بيائيد تا من در حضور شما جواب اين مرد را بدهم .
آنان حركت كردند ، و حضرت هم كفشهاى خود را برداشت به اتفاق آنان روان شد و با خود ميگفت : « و الكاظمين الغيظ » تا آخر آيه ، آنان فهميدند كه حضرت سجاد با وى سخن درشتى نخواهد گفت ، امام عليه السّلام آمد تا درب منزل آن مرد رسيد حضرت فريادى زد او از منزل بيرون شد و در انتظار بود كه حضرت به وى صدمه برساند .
على بن الحسين عليهما السّلام فرمود : اى برادر اگر مطالبى را كه با من گفتى راست باشد من استغفار خواهم كرد ، و اگر چنانچه ناروا باشد از خداوند ميخواهم شما را رحمت كند ، راوى گويد : آن مرد آمد از پيشانى آن جناب بوسيد ، و گفت : من به شما ناروا گفتم و من سزاوار آن حرفها هستم ، راوى گويد : اين مرد حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليهم السّلام بود .
إعلام الورى بأعلام الهدي ( زندگانى چهارده معصوم ع ) ( فارسي ) — صفحة 364
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٣٦٤