يا دهر أفّ لك من خليل * كم لك بالاشراق و الأصيل
من صاحب و طالب قتيل * و الدهر لا يقنع بالبديل
و انما الأمر الى الجليل * و كلّ حىّ سالك سبيل
( 1 ) پدرم اين ابيات را چند بار تكرار كرد ، و من مقصود پدرم را فهميدم و اشك در چشمان من جارى شد ، و ليكن از گريه كردن خوددارى كردم و سكوت نمودم ؛ و دانستم بلاء نزديك شده است ، و اما عمهء من هنگامى كه اين اشعار را شنيد جزع و فزع كرد و چون زنان رقيق القلب هستند و در اين گونه امور نميتوانند صبر كنند .
زينب سلام اللَّه عليها نتوانست خود را نگهدارد و با ناراحتى فوق العادهاى خود را به برادرش رسانيد و گفت : كاش مرگ زندگى مرا از بين برده بود ، اكنون كه مادر و پدر و برادرم از دنيا رفتهاند ، اى جانشين گذشتگان و فريادرس بازماندگان ، در اين هنگام پدرم به طرف او نگاهى كرد و با چشمان اشكبار گفت : اى خواهرم شيطان حلم و صبر شما را نگيرد ، اگر قطاة ميتوانست از دست صياد آسوده گردد به خواب مىرفت .
زينب گفت : مثل اينكه از مرگت خبر ميدهى اكنون دلم از اين كلمه زخم بر داشت و روحم را در فشار قرار داد ، در اين وقت زينب سيلى به صورت خود زد و پيراهن خود را پاره كرد و از هوش رفت ، حضرت امام حسين عليه السّلام بر بالين خواهرش نشست و آب بر صورتش پاشيد ، و فرمود : اى خواهر از خداوند بترس و در مصائب صبر كن .
خواهرم اكنون بدان مردمان زمين ميميرند و اهل آسمانها باقى نميمانند ، و همه ما سوى اللَّه از بين خواهند رفت ، خداوند بقدرت خود مردم را آفريد و مردم هم بسوى وى در حركت هستند پدر و برادرم از من بهتر بودند رفتند ، و هر مسلمانى بايد به پيغمبر اقتداء كند سيد الشهداء عليه السّلام به اين كلمات خواهرش را دلدارى داد و گفت :
در مرگ من چهره نخراش و بىتابى نكن و پيراهنت را پاره نگردان ، هنگامى كه من از دنيا رفتم صبر نما ، حضرت سجاد عليه السّلام فرمود : پس از اين زينب را آورد و در نزد من نشانيد .