آن حضرت شمشير ميزدم ، مراجعت كردم تا پيغمبر را مشاهده كنم وى را در جاى خود نيافتم ، با خود گفتم : حضرت رسول از جنگ فرار نميكند ، و در ميان كشتگان هم او را نديدم .
در اين هنگام بنظرم رسيد شايد وى از ميان ما رفته است ، پس از اين غلاف شمشير خود را شكستم ، و با خود عهد بستم با مشركين جنگ كنم تا كشته شوم ، خود را آماده حمله كردم و ناگهان بر صف مشركين تاختم ، آنان براى من راه باز كردند ناگهان چشمم برسول خدا افتاد كه بر زمين افتاده و از حال رفته است .
( 1 ) بالاى سر پيغمبر نشستم ، آن جناب چشمان خود را باز كرد و به من نگاه نمود و فرمود : مردم چكار كردند ، عرض كردم : همگان كافر شدند و فرار كردند و تو را در دست دشمن انداختند ، حضرت رسول متوجه شدند گروهى از لشكريان آماده حمله هستند و به من فرمودند : اينها را از من برگردانيد ، من بر اين دسته رو آوردم و با شمشيرم او را دور كردم .
پيغمبر فرمود : آيا مدح و ستايش خود را از آسمان نشنيدى ؟ كه فرشتهاى بنام رضوان فرياد ميزد : جوانمردى جز علي و شمشيرى مانند ذو الفقار وجود ندارد ، من پس از اين فرمايش پيغمبر بگريه افتادم و از شدت خوشحالى گريستم و پروردگار را از اين نعمت بزرگ ستايش كردم .
در اين هنگام فراريان از راه رسيدند و خدمت پيغمبر آمدند ، مشركين هم به طرف مكه حركت كردند ، حضرت رسول نيز بسوى مدينه مراجعت فرمود ، و زهرا عليها السّلام از پدرش استقبال كرد و با خود ظرف آبي آورده بود و خونها را از چهرهء پدرش شست و امير المؤمنين هم خود را به پيغمبر رسانيد و ذو الفقارش را نيز همراه داشت ، و از دست تا بازويش خون آلود بود ، و به فاطمه فرمود : اين شمشير را از من بگير كه امروز مرا تصديق كرد و پس از اين فرمود :
أفاطم هاك السيف غير ذميم * فلست برعديد و لا بمليم