اگر مىخواست كسى را شكنجه دهد ، فرمان مىداد آن تنور را به آتش زيتون سرخ مىكردند و او را در آن مىافكندند تا به صدمهى آن ميخها و تنگى مكان به بدترين وجهى معذّب و هلاك مىشد .
متوكّل - بر اثر كينهاى پيشين كه از او داشت - بهانهاى به دست آورد و بر او غضبناك شد دستور داد تا وى را در همان تنور آهنين افكندند . محمّد چهل روز در همان تنور معذّب بود تا وقتى كه به هلاكت رسيد . در روز آخر عمر خود ، كاغذ و دواتى طلبيد و اين دو بيت را بر آن نوشت و براى متوكّل فرستاد :
هي السّبيل فمن يوم إلى يوم * كأنّه ما تريك العين في النّوم
لا تجزعنّ ، رويدا ! إنّها دول * دنيا تنقّل من قوم إلى قوم
آن روز ، فرصت نشد كه نوشته را به متوكّل برسانند . روز ديگر نامه را به او رساندند . فرمان داد كه او را از تنور بيرون آورند . چون نزد تنور رفتند ، ديدند مرده است . به گفته ابن خلّكان ، وقتى او را به تنور انداختند ، گفت : يا أمير الحسن ! ارحمني ! همان گونه كه خود او به مردم مىگفت ، به او پاسخ داد :
الرّحمة خور في الطّبيعة « 1 » ( رحم عيب طبيعت است ! ) .
گاه چند ميكرب زبون - كه با چشم هم ديده نمىشوند - اندام قوى انسان را با مهيّا بودن پزشك و دارو از پاى در آورده به ديار نيستى مىفرستد . اينها هم كه نباشد با همهى آرايش و تجهيزات ظاهر ، گاهى چنان از درون احساس نگرانى مىكنند كه فرياد مىزنند : اى مرگ ! بيا كه زندگى ما را كشت ! حوادث همواره در كميناند و هنگام حملهور شدن ، نه پرچمى بر مىافرازند و نه طبل و دهلى مىكوبند و نه برق سر نيزه و درخشش تيغى نشان مىدهند و نه آرايش نظامى دارند ؛ بلكه گاه با هيچ فراستى نمىتوان زمان و نحوهى حملهى آنها را پيش بينى كرد . شاعرى گفته است : شخصى
شب تا به سحر بر سر بيمار گريست * چون صبح شد ، او بمرد و بيمار بزيست
هامش
( 1 ) وفيات الأعيان ج 2 ص 73 چاپ مصر ، تتمة المنتهى 2320 .